یه روز وسط هال، داشتم نمیدونم چه زری میزدم که دستمو کش دادم بالا، خورد به لوستر. حرف جدی بود. وسطِ حرفِ جدی یهو لبش کش اومد. گفتم چی شده؟ / باز خندید. با تعجب نگاش کردم. یهو گفت :
قربون قد وُ بالات برم که دستت میخوره به لوستر.
الان ساعت دو نصفِ شبه. نشستم توی هال. قفلم به سقف.
از لوستر بدم میاد. از روشنایی بدم میاد. از دستم بدم میاد. از زرِ جدی زدن بدم میاد. از کش اومدن هر لبی بدم میاد. از اینکه هنوز خندههاتو با جزئیات یادنه بدم میاد. از قَد و بالام بدم میاد. از اینکه میتونستی وسط هر چیزی حواسمو پرتِ خودت کنی بدم میاد.
سر ظهر داشتم تیشرتمو درمیاوردم دستم خورد به لوستر. الان ساعت دو نصفِ شبه من هنوز گیرم.
گیرم لوستر رو عوض کردم. اصلاً خونه رو عوض کردم.
خودمو چیکار کنم؟ خندهتو چیکار کنم؟ چشاتو؟
از کجای قلبم رد شدی که پاک نمیشه رَدِت؟!
_ علی سلطانی
#متن
نهنگ ها خودکشی می کنند ، حتما شنیدهای . بی هیچ دلیلی خودشان را می رسانند به ساحل و ... تمام . ساکت و باشکوه . اما کسی چه می داند در آن آخرین دقایق که پوستشان دارد کم کم خشک می شود و نفسشان به شماره افتاده ، به چه لحظه هایی از زندگی فکر می کنند ؟
من ؟ من تکلیفم روشن است . اگر نزدیگ مرگم باشد ، چشمهایم را می بندم و به تو فکر می کنم . به خندیدنت ، به اولین بار که اسمم را گفتی ، به اولین بوسه . به عطر تنت - بوی گندم خام - . به خندیدنت و فتح کردن آغوش من . به انگشتهای باریک بلندت . به گیسوانت ، به لبانت ، به آن ابروهای دلربا . به مژه هایت ، کتاب هایی که از خواندنشان سیر نمی شوم .
تکلیف من روشن است ، دم مرگم به تو فکر می کنم ، فقط میترسم این فکرها نگذارند بمیرم !
_حمیدسلیمی
#متن