توی شلوغترین روزهام هم حواسم هست . حواسم هست که دیگه پیامی ازت ندارم . حواسم هست که دیگه اولویتت برای تعریف کردن روزت نیستم . حواسم هست که برات کمرنگ و کمرنگتر میشم . عزیزِ من ، من دیگه حالِ دوییدن دنبال آدما رو ندارم ، میتونم یه گوشه بشینم و اشک بریزم ولی ته ذهنم با خودم بگم که میدونستم . چیزهای دو طرفه هیچوقت تا پای مرگ نمیرن . اشکالی نداره ، زندگی تغییر میکنه ، آدما تغییر میکنن ، رابطهها تموم میشن و بالاخره یک روزی چسب زخمش رو میکنم و میشه خاطره . نمیخواستم که بشی خاطره . نمیخوام . ولی خب این دست من نیست ...
#متن
در خیالات خودم،
در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست ؛
مینشینی روبرویم، خستگی درمیکنی
چای میریزم برایت،
توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسي،
كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست !
شعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند ؛
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت،
ميشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟!
وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم،
در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست !
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی
کار آسانی که نیست :)!
–بیتا امیری
#متن