eitaa logo
آرســـوッ
1.1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
68 ویدیو
0 فایل
آرســـو... بــرای حـرفـــ هـایـی کـه جـایـی جـز ایـنـجـا نـمـانـدنـد🌊🌱✨️🍃تأسیس؛⁴⁰⁴.¹⁰.²³✨️ کپی:( فور لطفا=) 🐚برای تبادل: @Ma001313
مشاهده در ایتا
دانلود
به قول صائب تبریزی: مطلب ما بی‌دلان از چشم بستن، خواب نیست! در به روی آرزوی خام می‌بندیم ما:)))
“ایـــن روزهــا بیـــشتر از همـــیشه، ســـکوت را بــه هــیاهو ترجـــیح مــی‌دهم و در آرزوی خانـــه‌ای در دوردســـت، جایـــی کـــه فـــقط صــدای بــاد و لالایــی موج‌ها شـــنیده شــود، بــال و پــر می‌گیــرم.”
كاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد ...! _ مهدی اخوان ثالث
تـــو را آرزو نخواهــم کــرد هیچوقـــت تــو را لحظـــه ای خواهـــم پـــذیرفت کــه بـــا دل خـــود بیایــی، نــه بــا آرزوی مــن ..!
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی ز تو دارم این غمِ خوش به جهان از این چه خوشتر تو چه دادیَم که گویم که از آن به‌اَم ندادی _هوشنگ ابتهاج
من مشکلاتی روخودم حل کردم که بعدا فهمیدم پدر مادرا برا بچه‌هاشون حل می‌کنن - نوکتورن
_راستی؟! هیچ ایرادی نداره اگه گاهی کم بیاریم، گاهی گیج بشیم و پاهامون توان رفتن نداشته باشه! اگه زمانی غم، مارو در آغوشش گرفت، خوب نگاهش کنیم و به حالِ خودش بذاریمش. بادی اگر به آتشِ وجودمون زد، هیچ ایرادی نداره؛ اگر بذاریم خرمن‌هامون رو بسوزونن، حتما شعله‌ش دنیایی رو گرم میکنه.. و اگه به کوچه‌های بن‌بست رسیدیم، چشم‌هامون رو ببندیم و بچرخیم، باد ما رو با خودش میبره به خیابونای باز...به جایی که خونه‌هاش آباده.. هیچ ایرادی نداره اگه گاهی غصه رو به حالِ خودش بذاریم. غصه هم راهِ خودشو پیدا میکنه و دور میشه...مثلِ همه چیز‌هایی که به سادگی ازمون دور شدن! فقط کافیه تماشاگرِ خوبی باشیم..
پرسیدند آیا او را تا حد مرگ دوست داری!؟ گفتم بالای قبرم از او صحبت کنید و ببینید چطور مرا زنده میکند! –محمود درویش
هرکسی سزاوار این است که کسی به او بگوید: تو کافی هستی،‌ تو با تمام زخم هایت،بی نقصی.‌.. _بریتنی سی چری
آن‌چنان از زیستن خسته‌ام که اگر در اختیارم بود ، ماه‌ها در خوابی بی‌پایان فرو می‌رفتم و آنگاه ، بی‌آن‌ که به روشنایی بازگردم ، در آرام‌ترین صورت ممکن از این جهان رخت بر می‌بستم. اگر گریه‌هایِ بر مزار را به حساب نیاوریم ، من مدت‌هاست که درونم به سکوتی از مرگ رسیده‌ ، اما کسی این خاموشی را ندیده است و همین نادیده‌ ماندن ، هر روز و هر لحظه مرا بیش از پیش در کامِ فرسودگی فرو می‌برد؛ گاهی در میانِ همین غبار خستگی ، خاطرات گذشته چون نگینی می‌درخشند ، روزهایی که نفس کشیدن معنایی داشت و هر طلوع ، نوید یک شروع بود؛ شاید روزی ، شاید در همین آینده‌یِ دور ، دوباره بتوانم آن‌چه را که از دست رفته ، دوباره به دست بیاورم! یا حداقل معنایی نو برای این ماندنِ ناخواسته بیابم.