_راستی؟! هیچ ایرادی نداره اگه گاهی کم بیاریم، گاهی گیج بشیم و پاهامون توان رفتن نداشته باشه! اگه زمانی غم، مارو در آغوشش گرفت، خوب نگاهش کنیم و به حالِ خودش بذاریمش.
بادی اگر به آتشِ وجودمون زد، هیچ ایرادی نداره؛ اگر بذاریم خرمنهامون رو بسوزونن، حتما شعلهش دنیایی رو گرم میکنه.. و اگه به کوچههای بنبست رسیدیم، چشمهامون رو ببندیم و بچرخیم، باد ما رو با خودش میبره به خیابونای باز...به جایی که خونههاش آباده..
هیچ ایرادی نداره اگه گاهی غصه رو به حالِ خودش بذاریم. غصه هم راهِ خودشو پیدا میکنه و دور میشه...مثلِ همه چیزهایی که به سادگی ازمون دور شدن! فقط کافیه تماشاگرِ خوبی باشیم..
#دلنوشته
آنچنان از زیستن خستهام که اگر در اختیارم بود ، ماهها در خوابی بیپایان فرو میرفتم و آنگاه ، بیآن که به روشنایی بازگردم ، در آرامترین صورت ممکن از این جهان رخت بر میبستم.
اگر گریههایِ بر مزار را به حساب نیاوریم ، من مدتهاست که درونم به سکوتی از مرگ رسیده ، اما کسی این خاموشی را ندیده است و همین نادیده ماندن ، هر روز و هر لحظه مرا بیش از پیش در کامِ فرسودگی فرو میبرد؛ گاهی در میانِ همین غبار خستگی ، خاطرات گذشته چون نگینی میدرخشند ، روزهایی که نفس کشیدن معنایی داشت و هر طلوع ، نوید یک شروع بود؛ شاید روزی ، شاید در همین آیندهیِ دور ، دوباره بتوانم آنچه را که از دست رفته ، دوباره به دست بیاورم! یا حداقل معنایی نو برای این ماندنِ ناخواسته بیابم.
#دلنوشته