"همین که پشت قاب پنجره میایستی با من
جهان زیباترین تصویر خود را در قاب میگیرد."
نمیدانم کدام دفعه بود.
فقط یادم مانده کفشهایم را پوشیده بودم و روبهروی آن درِ شیشهای ایستاده بودم.
به انعکاسم نگاه میکردم، اما در حقیقت، خودم را نمیدیدم.
تو را میدیدم، یکی دو قدم آنطرفتر، کنار من ایستاده بودی؛ آنقدر نزدیک که تصویرمان در شیشه کنار هم افتاده بود، و آنقدر دور که حتی جرئت نمیکردم فکر کنم شاید روزی این تصویر واقعاً مال ما شود.
مدتی همانجا به انعکاسمان خیره ماندم. با خودم فکر کردم:
تصویر ما دوتا در یک قاب چقدر میتواند زیبا باشد؟
خیلی، شاید حتی زیباتر از چیزی که باید و همین، غمگینش میکرد.
چون من آن لحظه را دوست داشتم، اما میدانستم هیچ عکسی از آن ندارم.
هیچکس نمیداند ما آنجا، برای چند ثانیه، چطور کنار هم ایستاده بودیم.
هیچکس جز من نمیداند تصویرمان در آن شیشه چقدر زیبا بود.
پس آن صحنه را در ذهنم نگه داشتم مثل چیزی که میترسم اگر زیاد دربارهاش حرف بزنم، محو شود.
فعلاً فقط همانجا ثبت شده
در گوشهای از ذهن من، پشت یک درِ شیشهای،
با تویی که یکی دو قدم کنارم ایستاده بودی.
و گاهی از خودم میپرسم...
آیا یک روز دوباره چنین قابی نصیبمان میشود؟
آیا یک روز، جایی، تو کنار من میایستی و این بار من فرصت میکنم تصویرمان را ثبت کنم؟
یا قرار است آن قاب، همانجا در شیشه بماند؟
و من بمانم
با خاطرهای از تصویری که هیچوقت عکس نشد.
آه... نمیدانم.
_ ح