نصفههای شب بود، همان ساعتی که آدم گاهی چیزهایی را به زبان میآورد که حتی خودش هم بعداً از شنیدنشان دلش میگیرد.
حرف میزدم و نمیفهمیدم دارم چه میکنم. از چیزهایی میگفتم که شاید نباید هیچوقت جلوی او میگفتم. تا اینکه دیدم بغض کرده.
دیدم اشک توی چشمهایش جمع شده و بعد دیگر نتوانست نگهش دارد.
همان لحظه انگار تمام حرفهایی که چند دقیقه قبل با بیخیالی گفته بودم، یکدفعه روی سرم خراب شدند.
ساکت شدم. فقط نگاهش کردم و با خودم فکر کردم: «من چرا اینها رو بهش گفتم؟»
آدمی که روبهرویم نشسته بود، آنقدر احساسی و مهربان و خوشقلب بود که حتی فکر کردن به اینکه من باعث شدهام اشکش دربیاید، دلم را میسوزاند.
گفتم:
«ببخشید... ببخشید، نفهمیدم دارم چه غلطی میکنم. نباید این حرفها رو بهت میزدم.»
اشکهایش هنوز روی صورتش بود. دستم را جلو بردم و با انگشت شستم آرام اشکش را پاک کردم
گفتم:
«دیگه نبینم اینطوری گریه کنیها، دیوونه.»
با همان حالت جدی و بامزهای که انگار میخواست هر طور شده خودش را نبازاند، گفت:
«نخیر. من که گریه نمیکنم.»
لبخند خیلی کوچکی زدم و گفتم:
«بله دیگه... نبینم این مرواریدها رو الکی حیف کنی.»
بعد دستم را آرام روی سرش کشیدم.
چند لحظه بینمان سکوت افتاد. سکوتی که انگار هر دویمان میخواستیم از آن فرار کنیم، نه به خاطر اینکه حرفی برای گفتن نداشتیم، بلکه چون هر حرف دیگری ممکن بود دوباره همان بغض را برگرداند.
وسط همان سکوت، برای اینکه حال بینمان عوض شود، یکدفعه با جدیت گفت:
«صدای سنجاقکها چه قشنگه.»
نگاهش کردم، گفتم:
«جیرجیرک!»
خیلی جدی جواب داد:
«نخیر. سنجاقک درسته.»
و من واقعاً نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم.
چند دقیقه قبل داشتم اشکهایش را پاک میکردم و حالا داشت با اعتمادبهنفس کامل دربارهی صدای سنجاقکها بحث میکرد.
شاید هر دویمان میدانستیم سنجاقک صدا نمیدهد. شاید هم نمیدانستیم.
مهم نبود، مهم این بود که سکوت شکسته شده بود.
برای چند لحظه، آن شب دیگر دربارهی حرفهای سنگین من نبود. دربارهی جیرجیرکهایی بود که او اسمشان را سنجاقک گذاشته بود و دو نفری که سعی میکردند حالشان را دوباره عادی کنند.
بعد به او گفتم:
«نمیخواستم فکرت رو درگیر خودم کنم. اصلا ارزش این همه فکر کردن رو ندارم.»
اما جوابش فوری بود:
«غلط کردی. تو برای من ارزش داری.»
و شاید همین جمله بیشتر از هر چیز دیگری دلم را گرفت. چون من تمام آن مدت فکر میکردم چطور نباید ناراحتش میکردم، چطور نباید ذهنش را درگیر خودم میکردم، چطور کاش میتوانستم آن حرفها را از ذهنش پاک کنم.
اما او فقط میخواست یک چیز را بفهمم:
برای یک نفر، بودن من واقعا مهم است.
کاش هیچوقت باعث نمیشدم آن اشکها روی صورتش بیفتند.
اما اگر قرار باشد چیزی از آن شب در ذهنم بماند، نمیخواهم فقط شرمندگیاش باشد
میخواهم یادم بماند که یک نفر، با تمام قلب مهربانش، وقتی ترسید من را از دست بدهد، گریه کرد.
بعد اشکش را پاک کردم، دست روی سرش کشیدم و گفتم «دیگه گریه نکن».
و او، با چشمهای هنوز خیس، خیلی جدی گفت:
«من که گریه نمیکنم.»
شاید بعضی شبها همینطورند.
آدمها اول همدیگر را میشکنند، بعد با دستهای لرزان سعی میکنند تکههای شکسته را جمع کنند.
و گاهی وسط آن همه غم، یکی میگوید:
«صدای سنجاقکها چه قشنگه.»
و دیگری جواب میدهد:
«جیرجیرک!»
و شاید همین حماقت کوچک، همان چیزی باشد که اجازه میدهد دو نفر دوباره نفس بکشند.
پ.ن: برای کسی که خودش میدونه.
_ح
ح
نصفههای شب بود، همان ساعتی که آدم گاهی چیزهایی را به زبان میآورد که حتی خودش هم بعداً از شنیدنشان
چون یه چیزی درباره اون شب یادم اومد باید بنویسمش
هنوز چشم هایش قرمز بود و رد اشک روی صورتش مانده بود.
من هم ساکت شده بودم و از حرف هایی که زده بودم خود را سرزنش میکردم.
اما او، با همان قلب مهربان و کوچکش حتی وسط ناراحتی خودش نگران من بود.
یک دفعه گفت : «میخوای بهت گیتار یاد بدم؟»
نگاهش کردم و چند ثانیه چیزی نگفتم
خودش داشت گریه میکرد، اما هنوز دنبال راهی بود که من کمتر به آن افکار وحشتناک فکر کنم.
لبخند کوچکی زدم، چه انتخاب عجیبی... یاد دادن گیتار به من.
اما شاید منظور واقعی اش چیز دیگری بود
«فقط نذار تنها با اون فکرها بمونی.»