ح
نصفههای شب بود، همان ساعتی که آدم گاهی چیزهایی را به زبان میآورد که حتی خودش هم بعداً از شنیدنشان
چون یه چیزی درباره اون شب یادم اومد باید بنویسمش
هنوز چشم هایش قرمز بود و رد اشک روی صورتش مانده بود.
من هم ساکت شده بودم و از حرف هایی که زده بودم خود را سرزنش میکردم.
اما او، با همان قلب مهربان و کوچکش حتی وسط ناراحتی خودش نگران من بود.
یک دفعه گفت : «میخوای بهت گیتار یاد بدم؟»
نگاهش کردم و چند ثانیه چیزی نگفتم
خودش داشت گریه میکرد، اما هنوز دنبال راهی بود که من کمتر به آن افکار وحشتناک فکر کنم.
لبخند کوچکی زدم، چه انتخاب عجیبی... یاد دادن گیتار به من.
اما شاید منظور واقعی اش چیز دیگری بود
«فقط نذار تنها با اون فکرها بمونی.»