eitaa logo
دانلود
هنوز چشم هایش قرمز بود و رد اشک روی صورتش مانده بود. من هم ساکت شده بودم و از حرف هایی که زده بودم خود را سرزنش می‌کردم. اما او، با همان قلب مهربان و کوچکش‌ حتی وسط ناراحتی خودش نگران من بود‌. یک دفعه گفت : «می‌خوای بهت گیتار یاد بدم؟» نگاهش کردم و چند ثانیه چیزی نگفتم خودش داشت گریه می‌کرد، اما هنوز دنبال راهی بود که من کمتر به آن افکار وحشتناک فکر کنم‌. لبخند کوچکی زدم، چه انتخاب عجیبی... یاد دادن گیتار به من. اما شاید منظور واقعی‌ اش چیز دیگری بود «فقط نذار تنها با اون فکرها بمونی.»
نمی‌دانم، شاید خیلی اون شب رو طولانی می‌کنم ( طولانی بود)
شاید تمام حرف‌هایی که درباره‌اش می‌زنند، آن‌قدرها هم برایم مهم نباشد. نه استایلش برایم عجیب است، نه اینکه چه آهنگی گوش می‌دهد، نه حتی اینکه گاهی عقایدش با من فرق دارد. من اگر قرار باشد کنارش راه بروم، از هیچ‌کدامشان خجالت نمی‌کشم. فقط یک چیز هست که هر بار درباره‌اش حرف می‌زنند، مرا ساکت می‌کند. اینکه من این‌همه برایش اهمیت قائلم، اما نمی‌دانم او اصلا مرا در جایی از دلش گذاشته یا نه. برای همین نمی‌توانم از او دفاع کنم. نه چون حرفی ندارم، اتفاقا هزار حرف دارم فقط نمی‌دانم با چه حقی از کسی دفاع کنم که شاید حتی نمی‌داند من این‌قدر دوستش دارم. و چه درد عجیبی‌ست... اینکه آدم بخواهد از کسی در برابر تمام دنیا دفاع کند، اما حتی مطمئن نباشد آن آدم، خودش حاضر است یک بار پشت او بایستد. شاید برای همین است که وقتی اسمش می‌آید، ساکت می‌شوم. چون من از او دفاع نمی‌کنم که دیگران قانع شوند... من فقط دلم می‌خواهد یک روز، خودش بفهمد که در تمام این مدت، یک نفر بی‌صدا طرف او ایستاده بود، حتی اگر خودش هیچ‌وقت طرف من نایستاد. _ح