پسره یک صفحه تمام داشت از دختری که دوستش داشت صحبت می کرد
و بعد از ترس هاش گفت، تا اینکه رسیدم به این خط صفحه دوم :
_ میترسم قبول کند که با من دوست باشد. می ترسم وقتی پدر و مادرش نیستند ، اجازه دهد به خانه شان بروم.
می ترسم لحظه ای که با او تنها شوم، انگشتانم را دور گردن زیبا و سفیدش بپیچم و جانش را بگیرم.
"کتاب دوستدار از فریدا مک فادن."
هی می گذره و من بیشتر در بهت و ناباوری به سر می برم
کامنت های زیر یکی از این پست های چنل رو می خونم و با خودم فکر می کنم که آیا این ها انسان هستند؟ دم از آزادی و فلان میزنن و قلب یک آدم رو زنده زنده در میارن؟
کوروش بزرگ رو می پرستند و هی تکرار می کنن پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک.. و آدم هارو به فحش می بندن، و به اربا اربا شدن یک انسان می خندن و خوشحالی می کنند.
قلبم از این همه وقاحت به آتش کشیده میشود.
اعدام در ملا عام برای این ها کم است، باید به سنگسار کشیده شوند.
هدایت شده از Living kills
«كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا.. رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ».
ما به شما کافریم و میان ما و شما دشمنی و کینه همیشگی پدیدار شده است.. پروردگارا! بر تو توکّل کردیم، و به سوی تو بازگشتیم و بازگشت به سوی توست.
- سورهی ممتحنه، آيه چهار.