در دو چشمِ او ، ای جان ،
نه غروبی است ، که خورشیدِ عالمتاب
در جامِ بلورینش جای گرفته ؛
و نه طلوعی ، که سحرگهان ،
نورِ تازه میفشاند .
بلکه در آن عمقِ تیره ،
طعمِ قهوهای تلخ و گس
جان گرفته است .
بگذار تا بنوشم ،
آن قهوهی چشمهایش را ؛
شاید که در تلخیاش ،
آن غروبِ دلانگیز را بیابم ،
و در تاریکیاش ،
آغازِ دوبارهی نوری ،
که مرا از این هیاهو رها کند .
برایم مهم تر از همه چیز زمان است
به مرور زمان میتونی همه چیز رو از دست بدی
اما هیچکس هیچوقت بهش توجه نمیکنه
keşke herşey rahat olsa
ama ban rahat olduğu ber şey buluyorm "Olmak"
v ya... yok boda zor.. ozaman boşver