یه شبه که همه چی حل نمیشه
با "معذرت میخوام " هیچی حل نمیشه.
وقتی میخ میره تو چوب و بعد اینکه میخ رو میکَنید چوب اون چوب سابق میشه؟
اگه میشد که این همه دلِ شکسته تو جهان نبود این همه آدم کینه ای نبود...
بوی باران میوزد از کنجِ هر دیوارِ دل
میتراود خاطراتِ دورِ شادی ، زَهرهگُل
آن غروبانِ خیس ، آن روزهایِ پُر زِ نور
همچنان بر سینه میکوبد ، نرفته هیچ دور
یادِ آن خندههایِ از تهِ دل ، گرم و ناب
مثل یک گنجِ قدیمی ، مانده در صندوقِ خواب
اشکِ دلتنگی چکد ، آهسته بر برگِ زمان
شادیِ دیروز ، امروز ، کرده قلبم را نشان .
دگر هیچکس از پیِ من نپرس ،
که این پنجره رو به شب باز شد ،
تمامِ نفسها به پایان رسید ،
و این قامتِ خسته ، خاکآلود شد ،
نمانده نشان از تب و شور و شوق ،
فقط یک غبار است و یک سایهبان ،
چه سودیست زین رفتنِ ناگزیر؟
همینکه بمیری، جهان شد عیان .
خورشید پشت کوهها پنهان شده و شهر هنوز میخندد .
من اما در این اتاق کوچک ،
با قهوه و خاطرههایم تنها هستم .
هر جرعه تلخ است ، هر لحظهی سکوت سنگین .
یاد روزهای رفته ، آدمهایی که دیگر نمیبینم ،
در هر نفس و هر نگاه روی دیوار ، زندگی میکنند .
و من باز هم مینشینم ،
چون هیچچیز جز خاطرهها و فنجانم با من نیست .