قسمتی بود میان امید و اندوه
نه سحرگاهی بود و نه غروبی دلگیر
اما نورِ زرد پنهانی
مثل چراغ های زرد خیابان
در اعماق چشم هایش موج میزد
تلخ بود.
درست مثل شکلات تخلی
که همیشه نصفه میمونه
امان از عطرش
که دل را آرام آرام به درون
میکشید...
'چشم هایش'
ایستاده ام و خیره بر نوری که هرشب روشن است
چه امیدی! چه امیدی دارد که حتی هرشب روشن تر هم میشود
کاش من هم مثل آن چراغ بودم همیشه روشن همیشه ایستاده.
اما من یه آدمی ام که نمیدونه چجوری باید امید داشته باشه چه برسه به ایستادن..
نیمکت خالی
با اینکه اون چشما ی لحظه هم برا من نبود"
این جوابش نبود این همه حس خوب بردی از یادت چه زود