قدم میگذارم بر زمینی که که گویی حسش نمیکنم
"با چکمه هایی خونین"
صدای تیک تاک ساعت عجیب است
هیچوقت عمیق گوش نکرده بودم
گویی درجایی مِه آلود گم شده ام.. لوله هایی بر اطراف میبینم گویی خراب اند بوی خرابی میدهند یا بهتر است بگویم که بوی جنازه میشنوم.
بوی کار های ناتمام. نقاشی هایی که همیشه قرار است نا تمام بمانند
ویا بهتر است بگویم کار های بیهوده و بی ارزش..
دستانم کثیف و چسبناک به نظر میرسد
این دستان کدام کار های نا تمام را تمام میکند؟
کدام گلی را قرار است ساقه دار کند
مسخره است خیلی مسخره
تردید"
میانِ رفتن و ماندن سرگردانم.
یک سو آغوشِ گرم تو مرا فرا میخواند
سوی دیگر ندای درونم فریاد میزند بگریز! این بند تورا خواهد شکست
عشق. چو خورشیدی تابان بر دل و حانم می تابد و مرا به سوی تو میکشاند
اما سایه یِ سنگینِ نفرتی ناخوانده چو ابری تیره آن نور را می پوشاند
نمیدانم این احساس از کجاست آیا عشق حقیقی، نقاب نفرت بر چهره دارد؟
خاطرات رو نمیشه آتیش زد نمیشه فراموش کرد نمیشه پاره کرد
خاطرات همیشه باهاتون میمونه.
تو یهروز دیگه
آخرین ستاره هم خاموش شده بود
در قلب ِدختری که روزی شاد ترین آدمیان بود