میان این همه رفتوآمدِ بیوقفه، لحظهها چون برفِ گرمِ زمستان آب میشوند و اثری از خود بهجا نمیگذارند، جز رطوبتی سرد بر شیشهی روح. آدم در میان موجِ جمعیت، خودش را گم میکند؛ غربت، نه یک حس که یک عادت میشود، چیزی که با هر نفس عمیقتر درون مینشیند. و چه شبها که چشمی در تاریکی خیره میماند به سقف، به پنکهی خاموش، به هیچ، و زمزمه میکند: کاش یک نفر، یک بار، نه از سرِ تکلیف که از تهِ جان، لبخندی بزند که یعنی «هنوز هستی، هنوز مهمی، هنوز برای کسی، خانه یعنی تو».