😎•| #خندیشه |•😎
الان ڪه این پیامو مےخونید
من خیلے ازتون دورم😉
گفتم برم یهـ حال و هوایے عوض ڪنم
اونـــم ڪجا⁉️
قشـــم
پـــس از جـــزیره تصرف شده
تــوسط #حسن_جان با
#پــــــــــــَڪ_خنـــده😃
همـراهتونم، همـراهم باشید😜
نـــگم براتون😱
ڪه همچیـــن پــای مــــا رسید قشـم
خـبـــرگزاری میزان اعلام ڪرد:
فـــردا شاهد یڪے
از هولناڪتــرین طوفانهای
دریایے🌊🌊🌊
در محــدود بنادر، سواحل و غـرب
هرمــزگان خــواهیم بود.😱😱😱
طوفان جــان باور ڪن من اومدم
حــسن جــان و راهے ڪنم گلستان 😄
وگــــرنهـ مــا ضغیف ضُعفـــا😢
بهـ قشــــم چےڪار داریم😢😢
لطفــاااااا حسن و #دریاب
دور مـــا رو خط قــــرمز بڪش🙏
ڪاش،قبل از عید حــواسمون بود
از مجـــلس خواهش مےڪــردیم
یهـ قانون تصــویب ڪنه ڪه بهـ جای
یڪساعت، دوساعت بـــریم جلووووو😀
تــــا بیشتـــر در این روزهای باقےمانده تا
1400# احـــساس شادی و خوشحالے
ڪنیــــم خوشبختے یعنے داشتن دولت #تدبیر_و_امید☺️
فڪـــر مےڪنم جناب #مطهری
خــارج تشریف دارن ڪه
روز و شب و ساعت و ماه
و اتفاقات و قاطے ڪــردن و بهـ جای
اظهار نظر درباره #سیل_گلستان
راجع بهـ #برڪناری_فردوسے_پور
نــظر مےده😂😂😂
داداش بیدار شـــوووو😆
فردوسےپـــور تمـــوم شد😌
شمــاره ڪارت جــور ڪنه برای ڪمڪ😁
ایـــنم از #اسنتداپ_ڪمدی_مجازیِ
امـــشب😎😌
خـــداروشڪر که دوسال و چند ماه از
مـــدیریت #تدبیر_و_امید گذشتهـ
و مـــا زنده ایم☺️
جــای تقـــدیر داره😉
بفــرمایید👆
یــهـ گــوشه از #قشـــم👆😀
شــاید بعضےا رو دیدین😅😅
بــا مــا بهـ روز باشید
•|😎|• @asheghaneh_halal
#شهید_زنده
📸 }• عکس ویژه | 4 فروردین 98
✅ }• لبیک نیروهای مسلح به فرمان فزمانده کل قوا در خصوص کمک به سیل زدگان
🔴 }• جلسه #فرماندهان_ارشد_نظامی کشور با موضوع خدمت رسانی به #سیل_زدگان شمال کشور در محل سپاه نینوا استان گلستان در حال برگزاری است.
در این جلسه امیر #صالحی (جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح)، سردار #سلامی (جانشین سپاه)، سردار #غیب_پرور (رئیس سازمان بسیج)، سردار ایوب #سلیمانی (جانشین ناجا)، سردار #بابایی (فرمانده سپاه مازندران) و سردار #معروفی (فرمانده سپاه گلستان) حضور دارند.
#سردار_دلها😍✋
🕊}• @asheghaneh_halal
عاشقانه های حلال C᭄
🎀🍃 🍃 #عشقینه #عقیق♥️ #قسمت_دویست_وبیست_ودو ♡﷽♡ شهرزاد میخواهد چیزی از آیه بپرسد که زنگ گوشی آیه
🎀🍃
🍃
#عشقینه
#عقیق♥️
#قسمت_دویست_بیست_وسه
♡﷽♡
دکتر سهرابی عینکش را از چشمش بر میدارد و میگوید:آرووم باشید خانم سعیدی شما خودتون
که باید بهتر شرایطو درک کنید. جراحت عمیقی به کلیه سمت راستشون وارد شده که احتمالا مجبور بشیم کلیه رو خارج کنیم.یه شکستگی کوچیکم تو سرشون هست که به قدر کلیشون مهم
نیست. نگران نباشید با یه کلیه هم میشه زنده موند.
باورم نمیشد...باورم نمیشد. دیوار کنارم را با دست نگه داشتم که نیوفتم. مامان حورا زیر بغلم را
گرفت...
_چی شد آیه؟
ناباور به دکتر والا و سهرابی نگاه میکنم و مینالم:ای وای من ای وای من..
کلیه سمت چپش کم کاره دکتر...تقریبا از همون کلیه سمت راستی فقط استفاده میکرد.ای وای ای
وای
رنگ از چهره ی دکتر سهرابی میپرد و میپرسد:شما مطمئنید؟
سری تکان میدهدم .میخواهم سوالی بپرسم که از دور مامان پری و باقی اعضای خانواده را
میبینم!وای من...فکر اینجایش را نکرده بودم.
اشکهایم دوباره سرازیر شد و پاتند کردم تا آغوش مامان پری...
او نیز چون من باریدن گرفت.باران خوب بود اما نه از نوع اسیدی!
زهرا گریه میکرد و پرسان نگاهم میکرد.من چه میگفتم وقتی وجودم هنوز پر از مجهوالت بود؟ من
چه کسی آرام میکردم وقتی هنوز خودم در طلاطم بودم؟
مامان پری نگاهم کرد و گفت:چی شده؟ چی بلایی سرمون اومده آیه؟
نمیگذاشتند...نمیگذاشتند این اشکها و این بغض لعنتی کز کرده گوشه ی حنجره ام که حرفی
بزنم...
بابا محمد سراغ دکتر سهرابی رفت و گفت:شما پزشکش هستید؟ چی شده آقای دکتر؟ چه اتفاقی
افتاده؟ به ما زنگ زدن و گفتند بیایید که پسرتونو آوردن.
دکتر سهرابی داشت برای بابامحمد شرایط را توضیح میداد و نگاه دکتر والا این میان سنگین
سرتا پای بابا محمد را میکاوید
بہ قلم🖊
" #نیل_۲ "✨
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبعمجازنیسد☺️
هرشب از ڪانال😌👇
🍃 @asheghaneh_halal
🎀🍃
عاشقانه های حلال C᭄
🎀🍃 🍃 #عشقینه #عقیق♥️ #قسمت_دویست_بیست_وسه ♡﷽♡ دکتر سهرابی عینکش را از چشمش بر میدارد و میگوید:آرو
🎀🍃
🍃
#عشقینه
#عقیق♥️
#قسمت_دویست_بیست_وچهار
♡﷽♡
بابا محمد همراه دکتر سهرابی رفت تا برگه ی رضایت عمل را امضاء کند. اوضاع خراب بود و
داغان و خارج از کنترل .مامان حورا اندکی دور تر ایستاده بود و اوضاع را نظاره میکرد و مامان عمه
گویی تازه متوجه حضورش شده بود.با تعجب نگاهش میکرد.مامان حورا از دور سلام داد و مامان
عمه نیز همانطور دورا دور پاسخش را داد.
نگاهم چرخان دنبال زهرا گشت که گوشه ی سالن کز کرده در آغوش نورا اشک میریخت. مامان
پری را روی صندلی نشاندم و با پاهایی لرزان سراغش رفتم.پیشانی اش را بوسیدم و روبه رویش
زانو زدم.
فقط با اشک نگاهم میکرد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.گوش تیز کردم:تطمئن القلوب میگفت...
دستهایش را فشردم:عزیز دلم ...آروم باش.من نا آروم بهت میگم آروم باش واسه دل اون مادری
که حسابی نا آرومه ...از من و تو عاشق تره و نا آرومیمون بیشتر نا آرومش میکنه...ابوذر عشق
هممونه ولی آروم باش.
تندتر اشک میریزد . و دستهایم را بیشتر میفشارد و میگوید:عشقمه آیه... شوهرمه...سخته به خدا
که سخته آروم بودن.نگاه میکنم نگاه دریایی اش را
راست میگفت.
کنار اتاق عمل قدم میزنم و عقیق لمس کنان ذکر میگویم مثل زهرا...همان تطمئن القلوب را.همان
اسمه دوا و ذکره شفاء را. مامان پری آرامتر شده و کمیل خیره به علامت منحوس ورود ممنوع
پشت اتاق سکوت کرده. زیر لبی از مامان عمه میپرسم سامره کجاست؟ که میگوید خانه حاج
صادق مانده.نگاهم سمت زهرا میرود که در آغوش نورا آرام گرفته و حاج صادقی که دست روی
پیشانی اش گذاشته و کنار بابا محمد نشسته
بابا محمد اما همچنان سرو است!با ضربات سخت زمانه در این چند ساعته همچنان سرو است.
من اما درگیر اوضاع پیش آمده ام .
خدایا من را که میشناسی اهل کفر گفتن نیستم !نگاهی به لیست بنده هایت بکن!نام من آیه است
نه ایوب!
خیره به آخر سالن منتهی به اتاق عملم که حاج رضا علی و امیرحیدر را میبینم!نگاهم میرود سمت
ساعت سه و سی دقیقه ی صبح است!
بہ قلم🖊
" #نیل_۲ "✨
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبعمجازنیسد☺️
هرشب از ڪانال😌👇
🍃 @asheghaneh_halal
🎀🍃
عاشقانه های حلال C᭄
🎀🍃 🍃 #عشقینه #عقیق♥️ #قسمت_دویست_بیست_وچهار ♡﷽♡ بابا محمد همراه دکتر سهرابی رفت تا برگه ی رضایت عم
🎀🍃
🍃
#عشقینه
#عقیق♥️
#قسمت_دویست_بیست_وپنج
♡﷽♡
تکیه از دیوار میگیرم و سمتشان میروم.اشکهایم را پاک میکنم و آرام سلام میکنم.بابا محمد هم
کنارمان می آید و با امیرحیدر و حاج رضاعلی روبوسی میکند.
حاج رضا علی از من جویا میشود:حالش چطوره دخترم.
نگاهم میرود سمت اتاق عمل و میگویم: اون تو دارن کلیه اش رو خارج میکنن.
امیر حیدر میپرسد:کدوم کلیه؟
_کلیه سمت راست.
یاعلی گفتن حیدر مضطرب ترم میکند.
حاج رضا علی میخواهد چیزی بپرسد که دکتر سهرابی از اتاق بیرون می آید.
هجمه میکنیم سمتش... دستهایش را بالا می آورد به نشانه ی آرامش و میگوید:آروم باشید
...حالش خوبه...عمل خوبی بود...
اندکی خیالم راحت میشود.
_اما ..چطور بگم با توجه به کلیه ی کم کارشون ... امکان دیالیزی شدنشون زیاده. مگه اینکه به
فکر یه کلیه پیوندی باشید.
زهرا یازهرا گویان در آغوش نورا سست میشود و کمیل میشکند بغضش....
همه وا رفته اند. نه آیه حالا نه...وقت برای آبغوره گرفتن و این لوس بازی ها زیاد است!اما حالا نه
... نگاه دکتر سهرابی میکنم و میگویم: دکتر من با ابوذر هم خونم یعنی شرایط اهدا رو دارم... باید
چیکار کنم...
چهره اش بشاش میشود و میگوید:واقعا؟ خب اینکه خیلی خوبه بایـــ....
سکوت مامان حورا شکسته میشود و یک نه مسخره را تلفظ میکند.
همه نگاهش میکنیم.با تعجب...بابا محمد پوزخندی میزند و خیره ی زمین میشود.از نگاها شرمنده
میشود مامان حورا.سرش را پایین می اندازد و میگوید:نه آیه...تو نه...
با بهت نگاهش میکنم و ناباور تک خندی میزنم!حالا وقت شوخی نبود!
بہ قلم🖊
" #نیل_۲ "✨
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبعمجازنیسد☺️
هرشب از ڪانال😌👇
🍃 @asheghaneh_halal
🎀🍃