eitaa logo
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
14.1هزار دنبال‌کننده
21.4هزار عکس
2.2هزار ویدیو
86 فایل
ˇ﷽ براے تماشاے یڪ عشق ماندگار، در محفلے مهمان شدیم ڪھ از محبّت میان عـلے'ع و زهـرا'س میگفت؛ از عشقے حـلال...💓 •هدیهٔ ما به پاس همراهےِ شما• @Heiyat_Majazi ˼ @Rasad_Nama ˼ 🛤˹ پل ارتباطے @Khadem_Daricheh ˼ 💌˹ تبادلات و تبلیغ @Daricheh_Ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃 جانبازشروع به سخنـرانی ڪرد بسم الله الرحمن الرحیم حمیدی هستم جانبازفلان درصد یه چشم ازدست دادم وزانو یه خاطره ازجبهه دارم ڪه همه جا تعریفش میکنم... چندشب قبل ازعملیات(اگراشتباه نڪنم والفجرهشت بود)بایه گروه ازبچه هااز اروند عبورکردیم به منطقه دشمن رسیدیم‌‌،قراربودشناسایی انجام بشه داخل آب بودیم ڪه سیم خاردار(اینودقیق خاطرم نیست چطوری مجروح میشن)واردشڪم یکی ازبچه ها شد طوری ڪه ازشدت دردنمیتونست ساڪت بمونن. برای اینکه باصداے اه و ناله ش عملیات شناسایی لونره برادرش که همراهـ مابود سرش رومیبره زیرآب نگه میداره انقـدرنگه میداره تاشهـــیدمیشه):😭 این اولین تلنگـربود اینڪـه چطوری یه برادر از برادرش میگذرهـ... 🍃
🍃 برنامه دومـ دیدارخـانواده شهـدابود. اولین خانواده شهید سرباز در دهه هشتاد بودن بغض پدری که باتصور مجروحیت پسرش باخبرشهادتش رومیشود •|شهیدمحـسن مهری پـور|• خانواده دوم،شهیددفاع مقدس بود بعدازورودبه منزل نسبتا قدیمی ساخت برای اولین باربود ڪه پای حرف دل یه مادرشهید مینشستم مادر از خودش میگفت وکمک های همسایه برای جبهه... اماپسرش... پسرم هفت روزبود ڪه عروسی ڪردولی نموند وعازم جبهه شد.. قطره های اشڪ بین چروڪ های صورت مادرجـاری میشود. به خودم ڪه می آیم چشمانم خیس است... و بعد هم گلزاربه گلزاررفتیم جـایی که خیلی ساده ازکنارش گذاشته بودمـ چقدردلم یڪ فاتحه میخواست 🍃
🍃 توی این مدت به عنوان فرمانده بسیج مدرسه انتخاب شدم. رابطـه امـ باشهدا بهترشده بود و بیشتر میشناختمشون بازم مدرسه پراز هوای راهیان نوربود. به خاطرخستگی سفرقصد نداشتم برم بعدازاین شناخت کوتاه مدت باشهدا حس شرمندگی اجازه موندن نداد این بارهم ظرفیت تڪمیل بود): ولی اینبار حالش فرق میڪردانگار تشنه بودم... یه حسی میگفت باید برم برای جبران... 🍃
🍃 اون روزخبر اول شدنم در رشته نهج البلاغه رسید منتظرخطبه مسابقه بودم که معاون بعداز تحویل خطبه گفت: بچه هافردا راهی میشن میتونی رضایت نامه و هزینه روببری وتوهم همراشون بری... |•احـساسش میڪردمـ گویا معجــزه بود•| 🍃
🍃 بی تـاب رسیدن بودمـ اینبار پـراز تلاطم برای دیداری ڪه نمیدانستم محـیا میشود یاخـیر 🍃
🍃 بعـدازرسیدن به پادگان بابچه هامسیــر رزمایش راپیش گرفتیم اینبار جـنس جمعمان هم فرق میڪرد اکثرا اهل دل بودن اصلا آن شب رزمایش هشت سال دفاع عاشقانه رابرایم مرورمیڪرد،ومن اشڪ میریختمــ وجمله ی راوی ڪه میگفت:همه ی اینهارفتن تاچادر حضرت زهرا(س)روی سر شما بمونه ماندگارترین جمله شد 🍃
🍃 فرداصبح بعد از نماز راهی شلمچه شدیمـ شلمچه مڪـانی ڪه کیلـومترها به آرزویم نزدیڪ شده بودم جایی ڪه ایستادن روی سکو دلت رابه عراق میبردبه خیابان عشق [بین الحـــرمین] تابلوی تاڪربلا فقط یڪ سلام و چشمانی ڪه جلویش راتار میبیند.... روی آن خاڪ ها بایدکفش هارا به دست گرفت چون وجب به وجبش ماجـراهادارد... اشک های مادر شهید رحمتی برایمـ تداعی میشود... چون اینجـا محل شهادت شهید دومیست ڪه مهمان مادرش بودیمـ (قشنگـترین اتفاق شلمچه رفتن به موکب های اربعین بودوخوردن چای ارباب) 🍃
🍃 بعـداز لغو برنامه هویزه،اتوبوس راه معـراج شهدا را پیش میگیرد رضایت ندارم از رفتن به معراج اما... فضای ورودیش عجیب به دلم مینشیند.دیوارهای ڪاه گلی وخودنمایی نورهای سبز.... واردمیشوم،نگاهم به مڪان زیارتی می افتدکه بازیارتگاه های دیگرمتفاوت است. ڪـامل ازچوب ساخته شده... چند لحظه دلم میخواهد،چندرکعت نمـازبخوانم... به نیت تمام آنهایی ڪه التماس دعاگفتند نمازمیخوانم .بعداز نماز جمع میشویم برای قرائت زیارت عاشورا سرم رابه همان مشبڪ هاکه سه پیڪر شهید درآن قرار دارد تڪه میدهم و آرام زیارت عاشورا را زمزمه میکنم. السلام علیڪ یااباعبدالله... سلام برارباب بی ڪفن آن هم کنارسه شهید بی کفن... همه چیزبوی دلتنگـی میدهد 🍃
🍃 سفـرباروزهای ماه صفـرمصادف شد... نوحه ایی ڪه از ابتدای سفر همراهمان بودپخش میشود.فرصت میدهند تازیارت ڪنیم برگردیم. آرام آرام نزدیک میشوم وسرم رابه چوب های اطراف شهدا میچسبانم. اشڪ میریزم،بی صــدا... به خودم فڪرمیڪنم(: مرورمیڪنم:اینا برای اعتقاداتشون برای خداشون این ڪاروڪردن تو داری چیڪار میکنی اینا اینجوری مثل حضرت زهرا(س)برگشتن بی هیچ نام ونشونی برگشتن توچی حتی حاضرنیستی یادگارش رو درست حفظ کنی... گریه هایم به هق هق تبدیل میشود. دیگر منیت مهم نیست مهم نیست‌بچه هایی ڪه کناردستم ایستاده اند گریه هایم راببیندیانه چندلحظه احساس میڪنم درمحیط خلاء ےهستم ڪه جز شهدای مقابلم هیچ چیز را احساس نمیڪم وصدای نوحه ی میباره بارون آقای بنی فاطمه که زیرصدای گریه هایم شده است. بار شرمندگی زیاد میشود.هم سنـ وسال من هستند۱۶،۱۷،۱۸سـاله من چی؟؟؟ دوست دارم بمانم به اندازه همه ی سال های دوری به اندازه همه ی نبودن هایم ونداشتن هایشان حـرف بزنمـ. وقت تنگ است نمیدانم ازچه بگویم فقط قول میدهم تاهمیشه درمسیرشان باشمـــ زانوهایم سست شده اند دوتا از مسئولین دستم رامیگیرند وتا اتوبوس میرسانند تاخود پادگان شهید مسعودیان اشڪ میریزم... 🍃
🍃 نمیدانم آنشب چطوری صبح شد. آخرین روزی بودڪه جنوب بودیم،همراه بچه هابرای وضوبه سرویس های خارج ازسوله میرویم. هوای دم صبح پادگان راخیلی دوست دارم ترکیب شدن صدای صوت قرآن یانوحه باهوای شرجیش بهترین حس ممکن است...(: بعداز نماز وسایلم راجمع میکنم وبا اسپندو قرآن خادم ها اردوگاه راترڪ میکنیمـ. خیلی دلگیر است میدانم خیلی زود دلم تنگ میشود خاطرات را داخل کوله پشتی ام میگذارم وهمراه خودم مے آورمـ 🍃
🍃 بهـ ارونـد میرویـم باایستادن ڪــنارآب فقط،صحـبت های جانباز مــرور میشود نگاهمـ خیره می مانـدشــاید انتهای آب هاجایی ڪه یک برادر ڪنـار برادرش جــان میدهد 🍃
🍃 آخرین منطقه فتح المبین است. میدانی اشک هایم حساب دستشان است بعد از پیاده شدن ازاتوبوس روانه ی صورتمـ میشوند ... اشڪ میریزم وقدم میزنم مسیر برگشت درست همانجـایی ڪه سال پیش حسابی غُـرمیزدم می ایستمـ، وهمـان جاسجده میکنمــ... دیگـرگریه امـانم نمیدهــد،التمـاس دعای اطرافیان آشـوب ترم میڪند... 🍃