eitaa logo
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
14.1هزار دنبال‌کننده
21.4هزار عکس
2.2هزار ویدیو
86 فایل
ˇ﷽ براے تماشاے یڪ عشق ماندگار، در محفلے مهمان شدیم ڪھ از محبّت میان عـلے'ع و زهـرا'س میگفت؛ از عشقے حـلال...💓 •هدیهٔ ما به پاس همراهےِ شما• @Heiyat_Majazi ˼ @Rasad_Nama ˼ 🛤˹ پل ارتباطے @Khadem_Daricheh ˼ 💌˹ تبادلات و تبلیغ @Daricheh_Ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🍃 🍃 #مجردانه این ڪہ ڪسے نمیدونہ توے خواستگارے چے بپرسہ، یہ عیب بزرگہ...چرا؟ چون وقتے ڪہ قبل از ازدواج نمیدونہ چے میخواد، بعد از ازدواج تازه متوجہ میشہ چے باید میخواستہ ولے دیگہ فرصت انتخاب ندارہ! #باخودت_چندچندے_فرزندم😐 پ.ن: برو فڪرڪن مگو چیست فڪر [شاعرخودم]😁❤️ 🍃 @asheghaneh_halal 💚🍃
°•| 🍹|•° روے نقاط ضعف همسر خود انگشت نگذاریمـ|😐 هر فردے در موارد مختلف دچار ضعف است! هرگز نباید از نقطہ ضعف ها بہ عنوان اسلحہ اے براے سڪوتـ|😶 یا شڪست دادن همسر استفاده ڪنیم.. ؟ لحظہ ــهاے ویتامینے در😃👇🏻 °•|🍊|•° @asheghaneh_halal
#طلبگی رهبر‌انقلابـــ😍: [✏️‌]باید درس بخوانید، [💪]باید مایه پیداڪنید [🍃]اگر مایه پیداڪردید [😉]آن وقت مےتوانید [😌]حرڪت عظیم انجام بدهید. ۹۱/۰۷/۱۹ #بسم_اللــہ☺️👌 [📚] @asheghaneh_halal
#چفیه || دارد دلِ ما از تو تمناے نگاهے، محروم مگردانـ دلِ ما را، ڪھ روا نیستـ💔...|| •[ #ڪھف‌الشھدا]• 🍃:🌷[ @asheghaneh_halal ]
#ریحانه با اجازه زِ مــ💚ــادر سادات در حسینیه خادمــ💕ــه شده ام با توڪل به حضرت زینــ🌼ــب (س) رهــرو راه فاطمــ✨ــه (س) شده ام #ڪنیزی_حضرت_مادر_افتخاره♥️ /🌸/ @asheghaneh_halal
. 🍃:🌷[ @Asheghaneh_halal ] .
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
. 🍃:🌷[ @Asheghaneh_halal ] .
| ﴿عاشق آلبالـ🍒ـو بود. دو سه تا صندوق گرفتم و براش شربت و مربا درست ڪردمـ😌 خودش نشست کنارم و درشت هایش را سوا ڪرد😋 ازم خواست برایش فریز ڪنم ڪه زمستـ❄️ـان هم داشته باشیم ... الان آلبالو توی فریز هست ولی محسنم...😔💔﴾ 🍃:🌷[ @Asheghaneh_halal ]
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
😜•| |•😜 سیف جان✍ عبدالناصر همتے👌 رئیس ڪل بانڪ مرڪزے شد.😌 وے از اساتید تدریس ڪننده اقتصاد ڪلان ⬅️ و اقتصاد انرژے در دانشگاه هاے ایران است.🇮🇷 ایشان دڪتراے اقتصاد خود را از دانشگاه تهران اخذ ڪرده اند.😇🗣 ✅در جلسه ے هیئت دولت روز چهارشنبه4⃣ عبدالناصر همتے به عنوان رئیس ڪل بانڪ مرڪزے🏅 راے اعتماد گرفت🎤💷💶💴 •|| خندیـ😜ـشـــه نــوشتــ✍||• آقاے همتے! تو رو به جون عزیزانت🙏 یه همتے به خرج بده یه سر و 😜سامونے به این آشفته بازار بده! البته اگر عزیزانت خارج نیستن!☺️ انصافا سیف، حیف بود!😅😅 یه خرده دیگه مے موند مےرسیدیم به زمان تبادل ڪالا به ڪالا!!☹️ ڪلیڪ نڪنے تبادل ڪالا با ڪالا میشے😂😂👇 •|😜|• @asheghaneh_halal
#عیدانه {☀️}بر روے رضـا شمس امامت صلـواتـ {🌸}بر شافع ما روز قیامت صـلواتـ {🎉}در شـام ولادتش ڪہ شادند همـہ {🍃}بفرست بر این روح ڪرامت صلواتـ #عیدتووون‌مبارڪ😍🎈 {✨} @asheghaneh_halal
°🐝| #نےنے_شو |🐝° [😌] هَـمَـسـ تَصخیرِ داداسیمـ بود آله همینـ تودِ تودِسِه👈 همه‌ے سیلاے توے سیـسـ🍼ـه مَمــومـ تـُد😬 آلا مذبـووولیمـ پِستونتـ بِمَچـیمـ☹️ [😍] اے تپلاے شڪمو😅 نووش جونتون😘 استودیو نےنے شو؛ آبـ قنـ🍭ـد فراموش نشه👼👇 •🍼• @Asheghaneh_Halal
♥️📚 📚 🌸 🌺 °•○●﷽●○•° به سرهنگ و بقیه بالا دستیا هم دست دادم و ازشون خداحافظی کردم. راننده ماشینُ استارت زدو حرکت کرد. بقیه بچه های سپاه هم دورش با موتور و ماشین راه افتادن. تو شلوغیا چشَم خورد به بابای همون دختره. دلم نمیخواست باهم هم کلام و هم نگاه شیم. انقدر نگاش نافذ بود که حس میکردم همه ی مغزمو میخونه از یه طرفم حس میکردم دختره جریان اون شب هیئت و برا باباش تعریف کرده که اینجوری سنگینه به هر حال برای اینکه قضیه عادی جلوه کنه دستمو گذاشتم رو شونه محسن و _بح بح الان دیگه فقط منُ تو موندیم که شاعر میفرماد "لحظه به لحظه ی تو خنده به گریه ی چشمامه" حالام که "جاده خالی شهر خالی هوووووووو" محسن که دیگه روده بر شده بود از خنده گف +حاجی بابای دختره پیاده شد از ماشین هیس اومد جلو دستمو دراز کردم که سلام کنم دیدم از کنارم گذشت و رفت تو ! چقدر عصبانی یه چیزی گفت و برگشت تو ماشین که دختره هم پشتش اومد متوجه حضور ما نشد رفت تو ماشین و نشست که محسن هولم داد تو حسینیه و +یالا حاجی رف حالا تعریف کن جریانشو با دیدن ریحانه خودشو جمع کرد. _من چه میدونم قرار بود ریحانه تعریف کنه ریحانه سرشو انداخت پایینو +چیو _قضیه همین دختره +الان شما سوژش کردین یعنی؟ محسن گف +بابا خودش سوژس دیگه نیاز نداره که ما سوژش کنیم با حرفش عصبانی شدم‌ ابروهام گره خورد تو هم زدم‌پسِ گردنش _راجب یه دخترِ غریبه که شناختی ازش نداریم اینجوری حرف نزن!! +بله فرمانده! _خجالتم که نمیکشی رومو کردم سمت ریحانه و _خب دیگه بگو چرا دیر اومد؟ +اها ببینین این باباش قاضیه خیلی کله گندن. پولدارم که هستن ماشالله ولی باباش زیاد مذهبی نیست ریلکسه کلا مث اینکه از مذهبیا هم زیاد خوشش نمیاد ولی خودِ فاطمه بیشتر گرایشش به ماهاس انگار نظر من اینه ما باید رفتارمون جوری باشه که جذبِ ما شه و از ماها خوشش بیاد میگن باباهه قاضیِ خوبیه ها مرد بدی نیست ولی خب شخصیتش اینجوریه سرمو تکون دادمو _که اینطور محسنم سرشو به تبعیت از من تکون داد +میخاین عاشقِ من شه؟ نظرتون چیه؟ اینو که گفت مث فشفشه پرید و از هیئت خارج شد منم یه گوشه نشستم به ساعت نگاه کردم تقریبا ۱۰ بود همونجا دراز کشیدم و ساعدِ دستمو گذاشتم رو سرم که ریحانه مشغولِ جارو برقی شد روح الله هم از اتاقِ سیستم صوتی اومد بیرون و مستقیم رفت پیش ریحانه‌ چقد ذوق میکردم میدیدمشون. چه زوجِ خوبی بودن‌ مشغول حرف زدن شدن که داد زدم _هی دختر کارتو درست انجام بده روح الله که تازه متوجه حضور من شد خندیدو اومد سمت من که پاکت دستمال کاغذیو پرت کردم سمتشو _نیا اینجا مزاحمم نشو میخام بخوابم با این حرفم راهشو کج کرد و رفت بیرون از هیئت پیش محسن منم چشامو از خستگی رو هم گذاشتم ولی صدای جارو برقی اذیتم‌میکرد بعد چند دقیقه روح الله و محسن دوباره اومدن تو و مشغول نظافت شدن فکر این دختره از سرم نمیرفت با این اوضاعی که ریحانه تعریف کرده بود پس چه سعادتی داشت حوصلم سر رفته بود ازمحسن و روح الله و بقیه بچه ها خداحافظی کردم و تاکید کردم که درِ حسینیه رو قفل کنن از هیئت بیرون رفتمو یه راس حرکت کردم سمتِ اِل نودِ خوشگلم وضعیت مالیِ خوبی نداشتیم ولی چون همیشه تو جاده بودم تهران شمال یا شمال تهران بابا میگفت که یه ماشینِ بهتر بخرم که خدایی نکرده اتفاقی نیوفته‌ به هر حال بهتر از پراید بود دزدگیر ماشینو زدمو نشستم توش‌ ریحانه پشتم اومد نشست تو ماشین _نمیری خونه شوهرت +نه بابا چقدر اونجا برم استارت زدمو روندم سمت خونه‌ تو این مدت که خونه نبودیم قرار شد علی و زنداداش پیش بابا بمونن و مواظبش باشن بعد چند دقیقه رسیدم ریحانه پاشد درو باز کرد ماشینو بردم تو حیاط و پشتش ریحانه درو بست و یه راست رفتیم بالا فاطمه حال دلم خوب شده بود اشکام باعث شد خیلی سبک شم گفتم الان که حالم خوبه و ذهنم آرومه یخورده درس بخونم دوساعت مفید به درس خوندن گذشت یه روز مونده بود به عید و من هنوز سفره هفت سینم و نچیدم یه نگاه به ساعت انداختم ۴ بود. خب کلی وقت داشتم هنوز دراز کشیدم و گوشیمو برداشتم اینستاگرامم و باز کردم تا صفحه اش و باز کردم‌ عکس محمد و دیدم محسن پست گذاشته بود خواستم کپشن و بخونم که اون پست پایین رفت و عکسای دیگه بالا اومدن پیح محسن و سرچ کردم انگار عکس و تو مراسم عقد ریحانه گرفته بودن همون لباسا تنش بودهمون مدل مو هم داشت وقتی متن و خوندم فهمیدم که تولدشه محسن بهش تبریک گفته بود با یه ذوق عجیب رفتم تو پیجش ببینم خودش چی گذاشته هیچ‌پست جدیدی نذاشته بود رفتم پستایی ک محمد توشون تگ شده رو ببینم ۱۰ تای اولی یا عکس محمد بودن یا عکس محمد به همراه چند نفر همشون تولدشو تبریک گفته بودن و براش آرزوی شهادت کردن بہ قلمِ🖊 💙و 💚 🤓☝️ هرشب از ڪانال😌👇 ♥️📚| @asheghaneh_halal