به من در عُمقِ نگاهت،
ڪه ناکُجایِ جهان است،وطَن بده...؛
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خواستم بگم، همین که صدای چرخوندن کلیدت از در میاد
شکر...
#عاشقانه♾️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
با تو گر دیوانه ام
دیوانه بودن خوشتر است ،
این چنین ویرانه ام،ویرانه بودن خوشتر
است ...
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
من میتونم برای خندت بمیرم💜🔗
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
زندگیم باتو خیلی قشنگه
انقدری که یه لحظهش رو هم نمیخوام از دست بدم..💌
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
«تـ𝓽𝓸ـو»
بخند تا من
تمام قندهاۍِدلم را
برایتآبڪنم! :)
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
ٺو دنیاٰ یه قلبه ڪه
برای ‹‹طُ♡›› میتپه ،
اونم قَلب منه :) ♥️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
نهال❤
✨﷽✨*▷ ◉──❥❥❥مصیبتی با شکوه ❥❥❥─ ♪. ➪پست_۳۹ ➪نویسنده _نهال هرگونه کپی پیگرد قانونی به دنبال دارد
✨﷽✨*▷ ◉──❥❥❥مصیبتی با شکوه ❥❥❥─ ♪.
➪پست_۴۰
➪نویسنده _نهال
هرگونه کپی پیگرد قانونی به دنبال دارد
_بابا این بنده خدا ها رو میشناخته دنبال کار میگشتن اوردشون خونه
امیرعلی_چراانقد از گفتن این کلمه دست دست میکنی خدمتکارن دیگه
_به هرحال خوشحال شدم اومدی ممنون
_الآنم برگردم با توجه به مسافت مجبورم تا ۱۲شب بمونم سرکار
_ببخشید دیگه دلم میخواست بیای
آرام گفت :_قربون دلت برم من
_مامانت چه طوره ؟
_ناهارشو تو اتاق خورده الآنم داره استراحت میکنه بعد از ناهار برو پیشش
صدای قاشق چنگال ها در آمده بود که من وامیرعلی سر میز نشستیم. سلین را که توی بغل ایمان بود گرفتم و شروع به خوردن ناهار کردم.
بعد از ناهار وکمی استراحت امیرعلی پیش مادرم رفت. کمی بااوصحبت کرد. من هم توی آشپزخانه ایمان را به حرف گرفتم.
_داداش من آنقدر شور نزن بالاخره میریم خواستگاری
_دیگه شوره ساره رو نمیرنم چرا حرفمو باور نمیکنی
_چی شده یه چیزی شده به من نمیگی. وگرنه تو که خیلی شور میزدی.
_ آره. خیلی باهوشی نهال خانوم. بزار بهت بگم که اجازه نداده خواستگارا بیان خونشون الان فقط نگران مامانم دعا کن عمل خوبی داشته باشه.
_انشالله بعد عمل مامان که سرپا شد خودم مامان بابا رو راهی میکنم بریم خواستگاری.
امیرعلی را تا دم در بدرقه کردم. داخل خانه که شدم مرضیه خانم توی آشپزخانه مشغول به کار بود. آقا اصغر هم از جا بلند شدو گفت :_بااجازتون من برم به حیاط برسم
بابا گفت :_سرده آقا اصغر انقد عجله نکن
آقا اصغر بانشاط گفت :_نه بابا هوا به این خوبی کجاش سرده
آقااصغر به حیاط رفت. بابا سلین را بغل کرد و بوسید. شروع کرد به بازی کردن با سلین. سمت اتاق مادرم رفتم.دررا به آرامی بازکردو نگاهش کردم روی تخت آرام خوابیده بود. بابا گفت :_بیدارش نکنی با صد جور آرام بخش ومسکن یه ساعتم بزور میخوابه
در رابه آرامی بستم و و به بابا گفتم :_نگران نباش آقا حمید
سمت اتاق ایمان رفتم. دررا به آرامی باز کردم. ایمان متوجه من نشد،پشتش به من بود. باصدایی آرام با تلفن حرف میزد و زیر زیرکی میخندید.
نزدیکش شدم وگفتم :_من نمیدونم شما دوتا چی بهم میگید آخه
سمتم برگشت و گفت :_جونم آبجی کاری داشتی
_نه به تلفنت برس
_پس بی زحمت رفتی درم ببند
سوگَند بِه نامَت کِه تو آرام مَنی🤌
زیرِ رَگبارِ زَمانِه تو فَقَط یارِ مَنی🫀🫂
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
آن دم که با تو باشم محنت و غم سرآید❤
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman