نهال❤
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪ ✨﷽✨ _پست _۲۶۸ _نویسنده_نهال.
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪
✨﷽✨
_پست _۲۶۸
_نویسنده_نهال. _مصیبتی_با_شکوه_به_نام_عشق
عصبانی شد وگفت :
_یعنی چی ،حتما آنقدر حاجی وزنش حرف زدن که آخر سر تو راضی شدی. چه طور میتونی آنقدر راحت رضایت بدی.
_عصبانی نشو عزیزمن. نشستم فکر کردم دیدم بهترین راهه.
_اما من راضی نیستم تو رضایت بدی پسره بیاد بیرون هار شه. این پسر باید درس عبرت بگیره ازاین ماجرا
_عزیر دلم منم این طوری فکر میکردم اما نشستم کلی سنجیدم این ماجرا رو. اون فقط شش ماه حبس میکشه او این شش ماه حتما حاجی یه کاری میکنه ازاون تو میکشدش بیرون نمیخوام باهام دشمن شه رضایت بدم بی خیالم میشه بعدشم حاجی میخواد براش زن بگیره. بیاد بیرون زنش بده دیگه نیره پی کارش. ازاین گذشته محمد اونتو بمونه دیر یا زود همه میفهمن ،بحث فقط آبروی حاج سهراب نیست نمیخوام خودمم نقل دهان مردم شم. حالا نظرت چیه ؟
_مثل همیشه تو بدترین شرایط هم متقاعدم میکنی ،بااین که ازته دل راضی نیستم اما خودت میدونی.
بالاخره به عمارت رسیدیم. متوجه شدم چند کارگر ازبیرونمصالح ساختمان سازی را به داخل حیاط حمل میکنند. درحیاط بازبود ووقتی امیرعلی ماشین را مقابل در حیاط نگاه داشت ،با دیدن حیاط غافلگیر شدم.
سرسختش چرخاندم وگفتم :
_امیر
_جانه امیر. این بود سورپرایزم خوشت اومد
دوباره به حیاط نگاه کردم. گوشه ای از حیاط عمارت پدری را در نظر گرفته بود برای ساختن ساختمانی جدید. درگیر کارگرها بودم که آجر ومصالح را خالی میکردند.
امیرعلی _وقتی گفتی دوستداری این جا زندگی کنیم ،دلم خواست به ساختمان جدید برات بیارم که خونه خودمون رو داشته باشیم. با سارا وبابا مشورت کردم اونام استقبال کردن. چه طوره ؟
_عالیه حرف ندارن.
_مساحت این خونه یه چیزیه بین خواسته من وتو. نه اونقدر بزرگه که پای عمارت بابا برسه نه اونقدرمکوچیک ونقلی که نشه توش نفس بکشی.
_میخوام از نزدیک ببینم.
ماشین را روشن کرد وتا وسطای حیاط رفت. درماشین راباز کردم پیاده شدم.
به اتفاق امیر سمت نقشه ای که روی خاک کشیده بودند رفتیم.
به کارگرها خسته نباشیدی گفتم.
امیرعلی _مهندس اومده دیده ونقشه کشیده. حالا اگه تو خوست نیومد میتونیم تغییرش بدیم.
_ببینم نقشه رو.
چند ورثه کاغذ دستم داد. خانه ای دوبلکس با پنج اتاق که درانتهایشان بالکن های کوچکی بود ،دوسالن دو آشپزخانه بزرگ.هراتاقی هم سردبیر بهداشتی جداگانه خودش را داشت .قصر کوچک رویاهایم بود چیزدیگری نمیخواستم.
خیلی خوشحال گفتم:
_خیلی خوبه امیر. ممنونم.
امیرعلی _میدونستم خوشت میاد بااین وجود اگه ازالان کار ساختمان سازی رو شروع کنیم کمکمش پنج ماه طول میکشه تا خونمون ساخته شه.
_ممنونم.
هوا دیگر سرد نبود که غیر قابل تحمل باشد ،نزدیک های بهار بود. بوی عید می آمد.
امیرعلی سرگرم حرف زدن با کارگرها بود.
امیرعلی_این سیمان هارو اونجا خالی کنید. نه اون جا نه آقا وحید
رمان دیگه ای از نویسنده نهال بنام ماهتیسا رو توی این کانال بخونید😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2017984745C33d9f548f2
نهال تموم شده و همه ی پارت هاش اماده هست با تخفیف ۴۰ تومن یه شبه همه ی قسمت های رمان رو تا اخر بخون 😍
به ازاده جون پیام بدید
@AdminAzadeh
لینک قسمت اول
https://eitaa.com/Asheghanehhayman/13943
❤️❤️❤️
❤️
🌱دوست داشتنت
مثل بوی یاس اول صبح است
ڪه دنیا را برداشته ❤️
#صبحت_بخیر
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
♥️𖥓 𝑒𝓉𝑒𝓇𝓃𝒶𝓁 𝓁𝓋𝑒⸙჻ᭂ࿐
کنار نام تو ...
لنگر گرفت کشتی عشق ..
#قیصر_امین_پور
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
♥️𖥓 𝑒𝓉𝑒𝓇𝓃𝒶𝓁 𝓁𝓋𝑒⸙჻ᭂ࿐
تو که هستی
همه آفاق بهشتی ابدی ست
بی سبب نیست
که هم جانی و هم جانانی...🌹♥️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
♥️𖥓 𝑒𝓉𝑒𝓇𝓃𝒶𝓁 𝓁𝓋𝑒⸙჻ᭂ࿐
خوشا عاشقی که مخاطب قلبش تو باشی...
#عاشقانه
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
*▷ ◉────(๑˙❥˙๑)──── ♪
✨﷽✨
_پست _۲۶۹
_نویسنده_نهال. _مصیبتی_با_شکوه_به_نام_عشق
ومن رقص پروانه هارا دنبال میکردم که به شاخه های گل در نزدیکی در عمارت رسیدم. پروانه روی گل نشست ومن مجذوب شاخک هایش بودم که در گل برگ ها فرومیبرد.
به یکباره در عمارت بازشد. محو لبخند دلنشین سارا که حکم مادرشوهرم را داشت ،ماندم.
_سلام.
سارا _سلام به روی ماهت.
اشاره ای به کارگرها کردوگفت :
_میببنی امیر چه کرده ؟
لبخندی زدم وگفتم :
_آره میبینم.غافاگیرانه ترین اتفاق این روزام بود.
سارا خنده ی ذوق گونه ای کردوگفت :
_خداروشکر،نگران بودم ازاین که وَرِ دل مادرشوهرت باشی ناراحتی .
خندیدم و گفتم :
_تو ازهمین الان برای من مثل یه دوستی. گذشت اونموقع ها
سارا کاملا عوض شده بود. شاید همنشینی اش باعمو کورش اورا عوض کرده بود ،اما دیگر زن مغرور وخودخواه دیروزرا دراونمیدیدم. هرچند شخصیتش همیشه پنهان بود گاهی چنان عوض میشد که خودش هم غافلگیر میکرد چه برسد به اطرافیان.
با شنیدن صدای امیرعلی فهمیدم که نزدیکممیشود.
_تااین خونه درست شه،دلم دلموخورده.
سارا _عجول نباش پسرم. چایی تازه دمه. بیاید تو.
سارا به داخل عمارت برگشت به آشپزخانه رفت. ماهم داخل شدیم و باهم در سالن اصلی نشستیم.
چشمم به پیانو گوشه عمارت افتاد.
صدایی نازککردم وگفتم :
_امییییر
امیرعلی کنترل به دست بود وکانال هارا ندیده رد میکرد گفت:
_جانه دلم این طوری میگی امیر حتما یه چیز میخوای دیگه.
کنترل راازدستش میکشم.
_بازهمکه تو شدی کنترل چی،چقدر دلم برای اونپیانوگوشه سالن تنگشده،خیلی وقته پشت اونننشستی. میشه لطفاً برامون آهنگ بزنی
دستی دور گردنم انداخت.
_اهپگممیزنیم ولی الان نه. من میگم بهتره بگیم امشب مامان وبابات بیان. بعد من هم پیانو میزنم هم یه دهن برای همهمیخونم .
سارا با سینی چایی به سالن آمد. سینی را جلویمان گرفت وبا خوشرویی گفت :
_بفرمایید.
فنجان های چایی امان را برداشتیم.
_دست شما درد نکنه.
امیرعلی _دست درد نکنه مامان سارا.
سارا رفت و روبه رویمان نشست. با خوشحالی نگاهمان کرد وگفت :
_انشالله زودتر خونتون درس شه. عروسی بگیرید برید سر خونه زندگیتون. حاج سهرابم دیگه نمیتونه سنگ بندازه جلو پاتون.
_انشالله.
سارا _ازاهورا چخبر ؟
_سلامتی.
_کاش اونم میاوردی با بچه ها بازی کنه.
_انشالله دفعه های بعد. این هفته خونه پدربزرگشه. میگم بچه هانیستن ،سرو صداشون نمیاد.
_براشون معلم خصوصی گرفتم. یه کم تودرس ریاضی ضعیفن.
امیرعلی _دقیقا همون سخت گیری هابی که نسبت به من داشت ،نسبت به این دوتام داره.
سارابالبخندی که بی خیالش نمیشد گفت :
_نصف کارایی که برای تو کردمو واسه ایناانجام ندادم. آدم همیشه رو بچه اول حساس تره.
نگاهم را بین امیرعلی وسارا رد کردم. سارا کوچکترین فرقی بین فرزندان واقعی خود باامیرعلی قائل نمیشدرمان دیگه ای از نویسنده نهال بنام ماهتیسا رو توی این کانال بخونید😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2017984745C33d9f548f2
نهال تموم شده و همه ی پارت هاش اماده هست با تخفیف ۴۰ تومن یه شبه همه ی قسمت های رمان رو تا اخر بخون 😍
به ازاده جون پیام بدید
@AdminAzadeh
لینک قسمت اول
https://eitaa.com/Asheghanehhayman/13943
❤️❤️❤️
❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♥️𖥓 𝑒𝓉𝑒𝓇𝓃𝒶𝓁 𝓁𝓋𝑒⸙჻ᭂ࿐
چقدر خوبه عزیزم تو را دارم....
#عاشقانه
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
🌱واژه بهانه بود
با بند بند وجودم نوشتمت
خواندی ورق زدی
حواست به پاورقی ها نبود
من پای هر ورق عاشقت شدم❤️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
بی تو اما
به چه حالی
من از آن کوچه گذشتم...
#فریدون_مشیری
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman