🔅 #پندانه
✍️ آنچه خدا به تو داده امانتیست که روزی آن را پس میگیرد
🔹پیرمردی که ۸٠سالگی خود را پشتسر گذاشته، بیمار میشود. دستهایش لرزش عصبی گرفته و دیگر قادر به برداشتن درست اشیا نیست.
🔸از آن روز غذاخوردنش هم دچار مشکل شده است. چشمهایش هم بر اثر آبمروارید و کهولتسن بسیار کمسو شده و عینک هم درمانش نمیکند.
🔹یک روز صبح که از خواب برمیخیزد میبیند پاهایش هم دیگر برای همیشه از او قبل از مرگش خداحافظی کردهاند و او دیگر قادر به راهرفتن هم نیست و برای بیرونرفتن در روستا، پسرش باید او را روی کول خود سوار کند.
🔸برای بار اول که پسرش او را سوار بر کول خود میکند تا برای رفع دلتنگی از خانه بیرون رود، پیرمرد شدید گریهاش میگیرد.
🔹پسرش از او میپرسد:
پدرجان! چرا گریه میکنی؟
🔸میگوید:
پسرم! قاعده دنیا بر آن است که آدمی را در ابتدای تولدش دستها را قادر به برداشتن اشیا میکند و سپس پاها را قادر به حرکتکردن در سن کودکی کرده و به او برای ورود به دنیا و حرکت در آن خوشآمد میگوید.
🔹من دیدم که در پیری هم، همه آنها را بهترتیب از من گرفت. ابتدا قدرت از دستهایم و اکنون که قدرت راهرفتن را از پاهای من گرفت یعنی به من هشدار میدهد که از روی زمین من بلند شو، بر پای دیگران باید راه بروی و بهسوی خانه قبر و آخرتت حرکت کنی.
نهال❤
✨﷽✨*▷ ◉──❥❥❥مصیبتی با شکوه ❥❥❥─ ♪. ➪پست_۳۸ ➪نویسنده _نهال هرگونه کپی پیگرد قانونی به دنبال دارد
✨﷽✨*▷ ◉──❥❥❥مصیبتی با شکوه ❥❥❥─ ♪.
➪پست_۳۹
➪نویسنده _نهال
هرگونه کپی پیگرد قانونی به دنبال دارد
اهورا را بوسیدم کیف رااز دستش گرفتم ،با ذوق پرسید :_آقا جونم خونس؟؟؟؟
_اره قربونت برم
اهورا سمت خانه دوید. ایمان با قدم های آرام به من رسید.
_سلام
_سلام آبجی خوبی
_دست درد نکنه اهورا رو آوردی
_نه بابا کاری نکردم که
_وضعیت مامان خیلی بده
_اره گفتم که
_اما نگران اون موضوع نباش لازم باشه خودم میرم وحرف میزنم با بابای ساره.
ایمان _فعلا مامان مهم تره ،،،این روزا انقدر زجر میکشه که دیگه هیچی از خدا جز خوب شدنش نمیخوام. ساره هم اگه منو بخواد بپام میمونه وزن پسر عمش نمیشه. خسته شدم بس حرص خوردم .نباید ذهن تو رو هم بیخودی درگیر میکردم. بیا بریم تو.
ایمان حرفش را زد ورفت. اما من باید با پدرم راجب او حرف میزدم. در فکر فرو رفته بودم که گوشی ام رنگ خورد. امیرعلی بود جواب دادم.
_جونم امیر
_جونت سلامت دورت بگردم یه خورده کار تو کارخونه رو هم تلمبار شده. دو روز دیگه پرواز دارم. زنگ زدم بگم شرمندم ناهار نمیام دیگه
ناراحت گفتم :_عه اذیت نکن دیگه
_مجبورم قربونت برم.
_هر کاری هم که داشته باشی باید ناهار بیای این جا. مامانم حالش خوب نیست منم اعصابم خورده یه چیزی بهت میگم امیرعلیا
_نمیتونم بیام عزیزم میگم که خیلی کار دارم
_کارای تو هیچ وقت تمومی نداره انگار من آدم نیستم در مطبمو بستم نشستم تو خونه بخاطر تو ویچت
عصبانی گوشی را قطع کردم وبا خودم گفتم _بسه دیگه هی کار هی کار
ناگهان در خانه باز شد.صدای گریه سلین به گوش رسید. ایمان گفت :_سلین گریه میکنه بیا دیگه.
داخل خانه شدم میز ناهار را چیدم. جریان آمدن آقا اصغروخانمش به خانه پدری را به ایمان گفتیم و میز ناهار را چیدم.
آقا اصغر ومرضیه خانوم. ایمان و اهورا سر میز نشستند. بابا که برای مادرم ناهارش را برده بود توی اتاقش،از اتاق بیرون آمد ودر حالی که روی صندلی پشت میز مینشست پرسید :_پس امیرعلی چی نمیاد ؟
_نه تو کارخونه خیلی کار داشت زنگ زد عذر خواهی کرد گفتم بگم که نمیاد
در همین لحظه صدای زنگ آیفون به صدا درآمد. اهورا فورا آیفون را برداشت ودرراباز کرد. پدرم پرسید کیه ؟
اهورا _باباس
چیزی طول نکشید که امیرعلی داخل شد.اهورا سمتش رفت وبوسیدش.
امیرعلی _قربونت برم پسرم برو سر میز تامنم بیام. بعد از سلام واحوال پرسی گرمی با همه سمت دستشویی رفت تا دست هایش را بشورد . با حوله سمتش رفتم.درحالی که من را زیر نظر داشت آرام به او گفتم :_چیشد اومدی؟
_بخاطر تو اومدم دیگه میگم مهموناتون کین؟
🔴 هرکس اهل محاسبه نیست، عاقل نیست!
✍ یکی از بزرگترین علمای اخلاق اسلامی میگوید: بزرگان و گذشتگان صالح ما را عقیده بر آن بود که هرکس اهل محاسبه نفس نیست، یا اصلًا به جهان دیگر ایمان ندارد و یا آنکه عقل سلیم ندارد و الّا چگونه میشود کسی ایمان و اعتقاد داشته باشد به اصلی که قرآن میگوید: «اگر به وزن ذرهای انسان عمل نیک یا عمل بد داشته باشد، در آن جهان آن عمل را میبیند و به آن ملحق میشود» و در عین حال بی حساب کالای عمل را پیش بفرستد و نفهمد چه کرده و چه میکند؟
👤 #شهید_مطهری
انتخاب جانشین
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»
تا خیـالِ قد و بالای تو در فکر من اسـت ،
گـر خلایق همـه سروند چو سـرو آزادم!'🦋✨
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
دستانت را
بہ من بسپار
تا ذڪر دوست داشتنم را
با انگشتان تو
شمارش ڪنم...🔥♾
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
ــ پس هستـی من زِ هستـی اوسـت ،
تا هستم و هسـت دارمش دوسـت ..!🌿😌
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
تو همونی که وقتی شیشه بخار میکنه اسمتو روش مینویسم>❤️☁️
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
6.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتهبودیکهطبیبدلهربیماری
پسطبیبدلمنباشکهبیمارتوام✨🫀
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
◍⃟♥️
≋ سختی ها را جدی نگیر
اصلا بگذار از این همه خونسردی ات تعجب کند. بگذار بداند تو بیدی نیستی که با این بادها بلرزی...
اصلا تا بوده این چنین بوده. سختیها همین را میخواهند؛ میخواهند جدی بگیریِشان، آن وقت دست بگذارند بیخ گلویت و نگذارند آب خوش از گلویت پایین برود
اما تو مثل همیشه آرام باش مثل همیشه بخند و سخت باش؛ اما سخت نگیر. بگذار سختی با تمام وجودش احساس کند؛ که هنوز هم کسی در این گوشه از دنیا، سخت تر از خودش پیدا می شود
تو قوی و توانمند بمان☺️🌱🌸
#انگیــزشی
╭☆°𝓻𝓪𝓱𝓐𝓻𝓪𝓶𝓮𝓼𝓱°☆🍃🌿🕊🍃
|
╰─┈➤@Rahe_Aramesh
دروغ های مادرم
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت:
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگ تر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازا آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران می بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:
"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می خرید و فرشی در خیابان می انداخت و می فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقا رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضا درون را می سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🕊صبح یعنی دلپذیر،
🌸شعر و سرور
🕊صبح یعنی انتظاری
🌸باغرور
🕊چایِ داغ ونانِ گرم،
🌸گردو پنیر
🕊یک دل آغشته در
🌸مهر و ضمیر
🕊صبح یعنی تشنهٔ مهرو وفا
🌸یک قدم با دلبرت تا اکتفا
🕊صبح تو روشن،دلت پرنور باد
🌸هر بلایا از وجودت دور باد
🕊سلام صبح یکشنبه شما
🌸 مملو از شادی و
🕊آرامش وامید
💞 #صًُبًُحًُتًُوًُنًُ_بًُهًُ_عًُشًُق ًُ💞
─━━━━⊱💝⊰━━━━─