eitaa logo
💍گیلتر شاپ💍
123 دنبال‌کننده
77 عکس
31 ویدیو
6 فایل
به گیلتر شاپ خیلی خوش آمدید 💍👑 اینجا منبع اکسسوری های زیبا با قیمت های مناسب میتونید، با خیال راحت از ما خرید کنید ✨💍 پسر بیاد ریم و ریپ میشه❌ آیدی برای ثبت سفارش @Sa12387 کپی : نه راضی نیستم ❌ آیدی برای تبلیغات @ARN5090
مشاهده در ایتا
دانلود
💍گیلتر شاپ💍
قسمت هشتم داستان #هووی_من 😍❤️✨ ‌ ‌ چرا انقدر ریلکسه سکینه خانم😐😐😐خب معلومه آدم از حال میره🤣🤣🤣🤣 خدا
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت نهم داستان 😍❤️✨ ‌ ‌ باید میگرفت موهاش دونه‌دونه میکند🤣🤣🤣 عسل به این راحتیا کوتاه نمیاد معلومه😂 تپل خان میخواد عروس هم بشه😂 دختر خرم خانم هم دراومد این تپل خان🤣 https://eitaa.com/Asmvei
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت دهم داستان 😍❤️✨ ‌ ‌ عسل امروز تقی به توقی میخوره غش میکنه🤣🤣🤣 بدبخت حق داره شوک پشت شوک😂 گربه قراره حساب همشون برسه نگران نباشید😎 خرم خانم از دنیا بی خبر دخترش فردا عروسیشه😝😝 نازی خانم هوووول شوهر ندیده😆😆😆 https://eitaa.com/Asmvei
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت یازدهم داستان 😍❤️✨ ‌ ‌ وای این نازی چقد پرو روداره هیچکس حریفش نمیشه😐😐 چرا خرم خانم چیزی نمیگه🫠🫠 عسل نمیدونه چیکار کنه این عروسی سر نگیره🥲🥲 شما بودین چیکار میکردین؟؟🫣 https://eitaa.com/Asmvei
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت دوازدهم داستان 😍❤️✨ ‌ ‌ واای کت پاره شد🤣🤣🤣🤣 اخر رو اورد به دشداشه برای عروسی😂😂😂 ناری انصافا با لباس عروس خوشگل شد از حق نگذریم😆 عسل یه برنامه هایی داره معلومه قراره دوباره عروس بشه خانم😂 https://eitaa.com/Asmvei
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت سیزدهم داستان 😍❤️✨ ‌ ‌ علی آقا خوب ضدحال زد به سکینه خانم😂😂😂 بیا فقط تو میخای هوو بیاری رو عسل تحویل بگیر الان😂😂 https://eitaa.com/Asmvei
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت چهاردهم داستان 😍❤️✨ ‌ ‌ علی آقا از پسرش خیلی هول تر دراومد🤣🤣🤣🤣 کراش زد رو خرم خانم😂😂 همش جنگ و دعوا معلوم نیس این عروسی اخر برگزار میشه یانه😆
بچه ها امشب میخوام براتون داستان ( رمان ) قشنگی رو بزارم 👌👇❤️
💍گیلتر شاپ💍
بچه ها امشب میخوام براتون داستان ( رمان ) قشنگی رو بزارم 👌👇❤️
قسمت اول: شایعات پشت سر میزِ شماره ۴ هوای سرد پاییزی به شیشه‌های بزرگ و قدیِ برج تجاری می‌خورد. نیلوفر مقابل آسانسور ایستاده بود؛ پالتوی بلند کرم‌رنگش با شال کشمیر و بوت‌های چرم مشکی، استایل بی‌نقص و کاملاً امروزی‌اش را کامل کرده بود. موهای موج‌دارش را روی دوش ریخته بود و با یک دست، قهوه سازِ دستی‌اش را نگه داشته بود و با دست دیگر داشت آخرین پیام واتساپ را چک می‌کرد. وارد دفتر باز و مدرن بخش بازاریابی که شد، بلافاصله نجواها شروع شد. سارا، یکی از همکاران قدیمی‌تر که همیشه به استایل و البته ترفیع گرفتنِ سریعِ نیلوفر حسودی می‌کرد، سرش را به سمت مریم خم کرد و با پوزخند گفت: – «دیدیش؟ باز خانم با ده دقیقه تأخیر اومد! معلوم نیست با چه پارتی‌ای اینجا استخدام شده که رئیسِ بخش مالی هم بهش کار نمی‌گه…» مریم ریز خندید و گفت: «ولش کن بابا! فکر کرده چون باباش تو کار ساختمونه، اینجا هم ارث پدریشه. خیلی لوس و مغروره. قیافه‌اش رو می‌بینی؟ اصلا به کسی محل نمی‌ذاره.» نیلوفر همه‌ی این پچ‌پچ‌ها را می‌شنید؛ چون نزدیک میزشان رد می‌شد. لبخند حرص‌درآوری زد، قهوه‌اش را محکم روی میز گذاشت و با لحنی که کاملاً بی‌توجهی‌اش را نشان می‌داد، گفت: – «خانم‌ها! صدای پچ‌پچ‌هاتون تا اتاق مدیریت هم می‌رسه، خواستین بلندتر بگین همه بشنویم!» سارا سرخ شد و سرش را توی مانیتور فرو کرد. نیلوفر با خیال راحت روی صندلی چرمی‌اش نشست، لپ‌تاپ مک‌بوکش را باز کرد و زیر لب غر زد: «حسودای بیچاره… از این که کارم از اونا بهتره دارن می‌ترکەن!» اما این همه‌ی دردسر امروز نیلوفر نبود. ساعت نزدیک ظهر بود که گوشی‌اش روی میز لرزید. پیام از سهیل (پسردایی سمج) بود: “نیلوفر خانوم! پایین شرکت منتظرم. برات یه سورپرایز آوردم. با ماشین جدید اومدم جلو در، بیای بیرون کف نیلوفر کلافه چشم‌ها را در گرداند و با خودش فکر کرد: «خدایا این چطور آدمیه؟! من خودم ماشین دارم، این هر روز با این ماشین‌های قرضیش میاد جلو شرکت آبروریزی!» همان لحظه، درِ اتاق شیشه‌ای انتهای راهرو باز شد. امیر، رئیسِ جوان، شیک و مرموز شرکت، با پیراهن سفید اتوکشیده، آستین‌های تاخورده و ساعتِ گران‌قیمتش بیرون آمد. او با چهره‌ای کاملاً جدی، عینک طبی‌اش را روی صورت مرتب کرد و پرونده‌ای را ورق زد. از همان فاصله نگاهی به نیلوفر انداخت که داشت با حرص به گوشی‌اش نگاه می‌کرد. امیر در دل لبخند کمرنگی زد. او خوب می‌دانست پشت این ظاهر لوس و مغرورِ نیلوفر، دختری چقدر باهوش و مستقل پنهان است؛ و البته، خیلی خوب می‌دانست که سهیلِ پسردایی چقدر روی اعصاب نیلوفر است، چون امیر همه‌ی این‌ها را زیرچشمی از پنجره اتاقش رصد می‌کرد! امیر با صدای بم و خش‌دارش رو به بچه‌های اداره گفت: – «لطفاً تمرکزتون روی پروژه جدید باشه، وقت برای حاشیه‌سازی زیاده.» نگاهش برای یک ثانیه روی نیلوفر ثابت ماند. نیلوفر نگاهی به امیر انداخت و زیر لب به مدیرِ خشک و مغرور شرکت توپید: «باز این خشک‌مذهبِ غرغرو پیدا شد!»… غافل از اینکه همین مردِ جدی و اداری، شب‌ها وقتی نیلوفر کلافه از دست پسردایی و کار است، ساعت‌ها در چت با او حرف می‌زند و نیلوفر حتی روحش هم خبر ندارد که رئیسِ سخت‌گیرش، همان کسی است که قلبش را تسخیر کرده! ❤️https://eitaa.com/Asmvei❤️