7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت یازدهم داستان #هووی_من 😍❤️✨
وای این نازی چقد پرو روداره هیچکس حریفش نمیشه😐😐
چرا خرم خانم چیزی نمیگه🫠🫠
عسل نمیدونه چیکار کنه این عروسی سر نگیره🥲🥲
شما بودین چیکار میکردین؟؟🫣
https://eitaa.com/Asmvei
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت دوازدهم داستان #هووی_من 😍❤️✨
واای کت پاره شد🤣🤣🤣🤣
اخر رو اورد به دشداشه برای عروسی😂😂😂
ناری انصافا با لباس عروس خوشگل شد از حق نگذریم😆
عسل یه برنامه هایی داره معلومه قراره دوباره عروس بشه خانم😂
https://eitaa.com/Asmvei
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت سیزدهم داستان #هووی_من 😍❤️✨
علی آقا خوب ضدحال زد به سکینه خانم😂😂😂
بیا فقط تو میخای هوو بیاری رو عسل تحویل بگیر الان😂😂
https://eitaa.com/Asmvei
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت چهاردهم داستان #هووی_من 😍❤️✨
علی آقا از پسرش خیلی هول تر دراومد🤣🤣🤣🤣
کراش زد رو خرم خانم😂😂
همش جنگ و دعوا معلوم نیس این عروسی اخر برگزار میشه یانه😆
💍گیلتر شاپ💍
بچه ها امشب میخوام براتون داستان ( رمان ) قشنگی رو بزارم 👌👇❤️
#پارت_1_باتو
هوای سرد پاییزی به شیشههای بزرگ و قدیِ برج تجاری میخورد. نیلوفر مقابل آسانسور ایستاده بود؛ پالتوی بلند کرمرنگش با شال کشمیر و بوتهای چرم مشکی، استایل بینقص و کاملاً امروزیاش را کامل کرده بود. موهای موجدارش را روی دوش ریخته بود و با یک دست، قهوه سازِ دستیاش را نگه داشته بود و با دست دیگر داشت آخرین پیام واتساپ را چک میکرد.
وارد دفتر باز و مدرن بخش بازاریابی که شد، بلافاصله نجواها شروع شد.
سارا، یکی از همکاران قدیمیتر که همیشه به استایل و البته ترفیع گرفتنِ سریعِ نیلوفر حسودی میکرد، سرش را به سمت مریم خم کرد و با پوزخند گفت:
– «دیدیش؟ باز خانم با ده دقیقه تأخیر اومد! معلوم نیست با چه پارتیای اینجا استخدام شده که رئیسِ بخش مالی هم بهش کار نمیگه…»
مریم ریز خندید و گفت: «ولش کن بابا! فکر کرده چون باباش تو کار ساختمونه، اینجا هم ارث پدریشه. خیلی لوس و مغروره. قیافهاش رو میبینی؟ اصلا به کسی محل نمیذاره.»
نیلوفر همهی این پچپچها را میشنید؛ چون نزدیک میزشان رد میشد. لبخند حرصدرآوری زد، قهوهاش را محکم روی میز گذاشت و با لحنی که کاملاً بیتوجهیاش را نشان میداد، گفت:
– «خانمها! صدای پچپچهاتون تا اتاق مدیریت هم میرسه، خواستین بلندتر بگین همه بشنویم!»
سارا سرخ شد و سرش را توی مانیتور فرو کرد. نیلوفر با خیال راحت روی صندلی چرمیاش نشست، لپتاپ مکبوکش را باز کرد و زیر لب غر زد: «حسودای بیچاره… از این که کارم از اونا بهتره دارن میترکەن!»
اما این همهی دردسر امروز نیلوفر نبود. ساعت نزدیک ظهر بود که گوشیاش روی میز لرزید. پیام از سهیل (پسردایی سمج) بود:
“نیلوفر خانوم! پایین شرکت منتظرم. برات یه سورپرایز آوردم. با ماشین جدید اومدم جلو در، بیای بیرون کف
نیلوفر کلافه چشمها را در گرداند و با خودش فکر کرد: «خدایا این چطور آدمیه؟! من خودم ماشین دارم، این هر روز با این ماشینهای قرضیش میاد جلو شرکت آبروریزی!»
همان لحظه، درِ اتاق شیشهای انتهای راهرو باز شد. امیر، رئیسِ جوان، شیک و مرموز شرکت، با پیراهن سفید اتوکشیده، آستینهای تاخورده و ساعتِ گرانقیمتش بیرون آمد. او با چهرهای کاملاً جدی، عینک طبیاش را روی صورت مرتب کرد و پروندهای را ورق زد. از همان فاصله نگاهی به نیلوفر انداخت که داشت با حرص به گوشیاش نگاه میکرد.
امیر در دل لبخند کمرنگی زد. او خوب میدانست پشت این ظاهر لوس و مغرورِ نیلوفر، دختری چقدر باهوش و مستقل پنهان است؛ و البته، خیلی خوب میدانست که سهیلِ پسردایی چقدر روی اعصاب نیلوفر است، چون امیر همهی اینها را زیرچشمی از پنجره اتاقش رصد میکرد!
امیر با صدای بم و خشدارش رو به بچههای اداره گفت:
– «لطفاً تمرکزتون روی پروژه جدید باشه، وقت برای حاشیهسازی زیاده.»
نگاهش برای یک ثانیه روی نیلوفر ثابت ماند. نیلوفر نگاهی به امیر انداخت و زیر لب به مدیرِ خشک و مغرور شرکت توپید: «باز این خشکمذهبِ غرغرو پیدا شد!»… غافل از اینکه همین مردِ جدی و اداری، شبها وقتی نیلوفر کلافه از دست پسردایی و کار است، ساعتها در چت با او حرف میزند و نیلوفر حتی روحش هم خبر ندارد که رئیسِ سختگیرش، همان کسی است که قلبش را تسخیر کرده!
❤️https://eitaa.com/Asmvei❤️
#پارت_2_باتو
ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود که سر و صدای بوق ممتد ماشین از خیابان پایین برج بلند شد. سارا با پوزخند سرش را از مانیتور بلند کرد و به نیلوفر گفت:
– «نیلوفر جون! مثل اینکه شوالیه با اسب آهنینش اومده دنبالت! ماشینش رو نگاه کن…»
نیلوفر از خجالت سرخ شد. از پشت پنجره نگاه کرد؛ سهیل با یک شلوار جین زاپدار، عینک آفتابی روی پیشانی و کاپشن چرم، تکیه داده بود به کاپوت یک ماشین مدلبالای اجارهای (یا قسطی!) و داشت با یک دستهگل بزرگِ رزِ قرمز برای نیلوفر دست تکان میداد و بلند صداش میکرد. چند نفراز کارمندان دیگر داشتند ریز ریز میخندیدند.
نیلوفر با کلافگی دستش را روی پیشانیاش گذاشت و زیر لب غر زد: «خدا مرگم بده! آبروم رفت جلو این همکارای حسود. این پسردایی احمق کی میخواد بفهمه من ازش بدم میاد .
در همان لحظه، درِ اتاق مدیریت باز شد. امیر با قدمهای محکم بیرون آمد تا فنجان قهوهاش را پر کند. نگاهش به پایین خیابان، به سهیل و دستهگلش افتاد، و بعد به چهرهی کلافه و شرمندهی نیلوفر خیره شد. فنجان قهوه را چنان محکم در دست
که بند انگشتانش سف سفید شد. رگِ پیشانی امیر از شدت حرص و حسودی تیر کشید.
امیر در دلش غرش کرد: «این پسرکِ دلقکِ جلف باز پیداش شد؟! هر روز میاد جلو شرکت خودشو لوس میکنه… نیلوفر هم که معلومه داره از دستش سکته میکنه. چرا این دختر به این باهوشی نمیفهمه من دلم میخواد همین الان برم پایین و این سمجِ مزاحم رو از جلو چشمش جمع کنم؟ حیف… فعلاً باید نقش رئیسِ خشک و بیخیال رو بازی کنم!»
امیر با اخمی غلیظ رو به نیلوفر کرد و با لحنی کاملاً سرد و اداری گفت:
– «خانم راد! لطفاً وقت اداری را صرف تماشای خیابان نکنید. گزارش پروژهی مالی تا یک ساعت دیگر روی میز من باشد.»
نیلوفر با چشمهای ریز شده از خشم به امیر نگاه کرد و زیر لب غر زد: «خشکِ خودخواه! دید حالم بده، بیشتر نمک پاشید روی زخمم!»
ساعت ۱۱ شب؛ چترومِ واتساپ بین نیلوفر و امیر (با نام مستعار امیر یا شمارهای که نیلوفر او را به اسم دیگری ذخیره کرده، مثلاً «دوستِ کتابخوان» یا نام خودش):
نیلوفر: 😡😭
وای امشب دیوونه شدم! از دست این پسرداییِ لوسم سهیل دارم سکته میکنم. هر روز مثل این پسربچههای لوس میفته دنبالم، با این ماشینهایقرضیاش میاد جلو شرکت، خودشو لوس میکنه واسه من! حالم از مردهای لوس و خودنما بهم میخوره… 😤
امیر: (پشت خط، با لبخندی مرموز و در حالی که روی صندلی اتاق کار خانهاش نشسته و قهوه مینوشد)
خب چرا صراحتاً بهش نمیگی دست برداره؟ چرا اجازه میدی انقدر رو اعصابت باشه؟
نیلوفر:
مگه میفهمه؟ فکر کرده چون یکم پولداره یا قیافهاش خوبه، همه باید براش غش کنن! انقدر بدم میاد از این مردا که فکر میکنن با لوسبازی و قرتیبازی میتونن دل به دست بیارن. کاش نصفِ اون رئیسِ خشک و مغرورِ شرکت ما، ابهت و غرور داشت! (البته رئیسم خیلی روی اعصابه ها، ولی حداقل لوس نیست!)
امیر: (با خنده بلند در اتاقش، تایپ میکند)
اهان… پس رئیسِ خشک و مغرورت رو به این پسرداییِ لوس ترجیح میدی؟ شاید رئیسم بیچاره دلش بخواد باهات مهربونتر باشه، ولی چاره نداره! 😉
نیلوفر:
ای بابا! تو هم رفتی تو تیمِ اون مدیرِ عصبی؟ اون جوری به من نگاه میکنه انگار ارث باباش رو خوردم! اصلاً ولش کن… راستی، امشب کتابی که گفتی رو خوندم، اونجاش که…
امیر با دیدن پیام نیلوفر لبخند عمیقی زد. گوشی را روی میز گذاشت و به بیرون از پنجرهی اتاقش خیره شد. در دلش گفت: «صبر کن نیلوفر خانم… به زودی بهت ثابت میکنم همون رئیسِ خشک و مغرور، چطور میتونه دلت رو ببره 😉
❤️https://eitaa.com/Asmvei❤️
سلام بچه ها خوبید امیدوارم که حالتون خوب باشه
ولایت حضرت زینب مبارک باد
و روز پرستار هم مبارک
کسانی که داخل کانال هستن
و شغلشون پرستاری هست روزشون پيشاپيش مبارک🌸🦋
💍گیلتر شاپ💍
قسمت چهاردهم داستان #هووی_من 😍❤️✨ علی آقا از پسرش خیلی هول تر دراومد🤣🤣🤣🤣 کراش زد رو خرم خانم😂😂
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت پونزدهم داستان #هووی_من 😍❤️✨
عسل داره هر کاری میکنه نازی بله نگه اونم شکمو استقبال میکنه🤣🤣🤣🤣🤣
بنظرتون آخرش بله میگه یانه؟؟