پارت - 2
ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود که سر و صدای بوق ممتد ماشین از خیابان پایین برج بلند شد. سارا با پوزخند سرش را از مانیتور بلند کرد و به نیلوفر گفت:
– «نیلوفر جون! مثل اینکه شوالیه با اسب آهنینش اومده دنبالت! ماشینش رو نگاه کن…»
نیلوفر از خجالت سرخ شد. از پشت پنجره نگاه کرد؛ سهیل با یک شلوار جین زاپدار، عینک آفتابی روی پیشانی و کاپشن چرم، تکیه داده بود به کاپوت یک ماشین مدلبالای اجارهای (یا قسطی!) و داشت با یک دستهگل بزرگِ رزِ قرمز برای نیلوفر دست تکان میداد و بلند صداش میکرد. چند نفراز کارمندان دیگر داشتند ریز ریز میخندیدند.
نیلوفر با کلافگی دستش را روی پیشانیاش گذاشت و زیر لب غر زد: «خدا مرگم بده! آبروم رفت جلو این همکارای حسود. این پسردایی احمق کی میخواد بفهمه من ازش بدم میاد .
در همان لحظه، درِ اتاق مدیریت باز شد. امیر با قدمهای محکم بیرون آمد تا فنجان قهوهاش را پر کند. نگاهش به پایین خیابان، به سهیل و دستهگلش افتاد، و بعد به چهرهی کلافه و شرمندهی نیلوفر خیره شد. فنجان قهوه را چنان محکم در دست
که بند انگشتانش سف سفید شد. رگِ پیشانی امیر از شدت حرص و حسودی تیر کشید.
امیر در دلش غرش کرد: «این پسرکِ دلقکِ جلف باز پیداش شد؟! هر روز میاد جلو شرکت خودشو لوس میکنه… نیلوفر هم که معلومه داره از دستش سکته میکنه. چرا این دختر به این باهوشی نمیفهمه من دلم میخواد همین الان برم پایین و این سمجِ مزاحم رو از جلو چشمش جمع کنم؟ حیف… فعلاً باید نقش رئیسِ خشک و بیخیال رو بازی کنم!»
امیر با اخمی غلیظ رو به نیلوفر کرد و با لحنی کاملاً سرد و اداری گفت:
– «خانم راد! لطفاً وقت اداری را صرف تماشای خیابان نکنید. گزارش پروژهی مالی تا یک ساعت دیگر روی میز من باشد.»
نیلوفر با چشمهای ریز شده از خشم به امیر نگاه کرد و زیر لب غر زد: «خشکِ خودخواه! دید حالم بده، بیشتر نمک پاشید روی زخمم!»
ساعت ۱۱ شب؛ چترومِ واتساپ بین نیلوفر و امیر (با نام مستعار امیر یا شمارهای که نیلوفر او را به اسم دیگری ذخیره کرده، مثلاً «دوستِ کتابخوان» یا نام خودش):
نیلوفر: 😡😭
وای امشب دیوونه شدم! از دست این پسرداییِ لوسم سهیل دارم سکته میکنم. هر روز مثل این پسربچههای لوس میفته دنبالم، با این ماشینهایقرضیاش میاد جلو شرکت، خودشو لوس میکنه واسه من! حالم از مردهای لوس و خودنما بهم میخوره… 😤
امیر: (پشت خط، با لبخندی مرموز و در حالی که روی صندلی اتاق کار خانهاش نشسته و قهوه مینوشد)
خب چرا صراحتاً بهش نمیگی دست برداره؟ چرا اجازه میدی انقدر رو اعصابت باشه؟
نیلوفر:
مگه میفهمه؟ فکر کرده چون یکم پولداره یا قیافهاش خوبه، همه باید براش غش کنن! انقدر بدم میاد از این مردا که فکر میکنن با لوسبازی و قرتیبازی میتونن دل به دست بیارن. کاش نصفِ اون رئیسِ خشک و مغرورِ شرکت ما، ابهت و غرور داشت! (البته رئیسم خیلی روی اعصابه ها، ولی حداقل لوس نیست!)
امیر: (با خنده بلند در اتاقش، تایپ میکند)
اهان… پس رئیسِ خشک و مغرورت رو به این پسرداییِ لوس ترجیح میدی؟ شاید رئیسم بیچاره دلش بخواد باهات مهربونتر باشه، ولی چاره نداره! 😉
نیلوفر:
ای بابا! تو هم رفتی تو تیمِ اون مدیرِ عصبی؟ اون جوری به من نگاه میکنه انگار ارث باباش رو خوردم! اصلاً ولش کن… راستی، امشب کتابی که گفتی رو خوندم، اونجاش که…
امیر با دیدن پیام نیلوفر لبخند عمیقی زد. گوشی را روی میز گذاشت و به بیرون از پنجرهی اتاقش خیره شد. در دلش گفت: «صبر کن نیلوفر خانم… به زودی بهت ثابت میکنم همون رئیسِ خشک و مغرور، چطور میتونه دلت رو ببره 😉
❤️https://eitaa.com/Asmvei❤️
سلام بچه ها خوبید امیدوارم که حالتون خوب باشه
ولایت حضرت زینب مبارک باد
و روز پرستار هم مبارک
کسانی که داخل کانال هستن
و شغلشون پرستاری هست روزشون پيشاپيش مبارک🌸🦋