گوش کن...
گاهی، درد، نه آن آتشی است که میسوزاند و خاکستر میکند،
بلکه کورهای است پنهان، که جان را در خود گداخته و سپس به آن شکلی نو و جلا یافته میبخشد.
همچون فلزی گرانبها که در بوتهی آزمایش
ارزشِ حقیقیِ خود را آشکار میسازد.
آن لحظهی رهایی از بندِ دردمثلِ نخستین نفسِ کوهنوردی است که قله را فتح کرده؛
نفسی عمیق، آکنده از اکسیژنِ نابِ زندگی،
که تا عمقِ جانِ خستهات نفوذ میکند.
و آن لبخند...
آن لبخندِ پس از درد، دیگر نه طرحی بر لب،
که شکوفاییِ باغی است در دل؛
غنچهای است که از خوابِ زمستانیِ غم،
بیدار شده و عطرِ زندگی را میپراکند.
و آینه دیگر یک شیء بیجان نیست،
بلکه دریچهای است به ملکوتِ وجودِ تو.
وقتی در آن مینگری نه صرفاً خود را
بلکه استقامتی را درون خود میبینی
تندیسی را که از صخرههایِ سختی تراشیده شده
نوری را که از دل تاریکیِ شب پرتو افشانده است.
این خودش بزرگترین شعرِ زندگی است!
و آن عکسِ از پسِ آینهها، فریادِ خاموشِ روحِ توست.
گواهی است بر اینکه تو،
نه یک برگِ خزانی که به باد سپرده شدی،
بلکه درختی هستی که در طوفان، ریشههایت را عمیقتر دواندهای.
یادآوریِ باشکوهی است از اینکه:
«من، شکستناپذیرم.»
بگذار این لبخند چونان خورشیدی نو، بر آسمانِ زندگیات طلوع کند.
بگذار این عکس، نقشِ جاودانِ پیروزیِ تو باشد.
زیرا که زیباییِ راستین نه در دوری از درد
که در عبورِ باشکوه از آن است.
و تو، منِ عزیزِ من
همچون پرندهی آتشینی، از خاکسترِ غم برخاستهای و بالهایت را با رنگِ عشق و امید
تزئین کردهای.
واین یعنی زندگی، این یعنی شکوهِ بودن،
این یعنی میشود طعمِ دلنشینِ «بودن» را
با تمامِ وجود،دوباره چشید...
در پناه حق
ارادتمندِ شما :خانومِ اسرین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ولنتاین بگویید و بخوانیدش عشق
ما که دلدادهی عشقِ علی وفاطمهایم ...