استوری جدید "علیرضا طلیسچی"
#استوری
+-----------------------------+
ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳وܝ̇یܝوܢܚ݅حܢܚߊܢ̣ܭܝ̇ߺیܩܝ̇ߺܩــ✨🤍
+𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚
•𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉
✨️ At_Talischi ✨️
اون عزیزی که گفته بود کنسرت اصفهان کت تیره سبز همین کنسرت منظورته عزیزم؟
✨لیلی بی عشق✨
Part_27
سمت اتاق رفتم و با همون لباس ها خودم رو پرت کردم روی تخت
چقدر شب قشنگی بود
من و لیلی بالاخره نشستیم کلی باهم حرف زدیم دیگه نه اون از من خجالت میکشید نه من از اون دیگه احساس غریبی نداشتیم نسبت بهم و این یعنی یه قدم بزرگ
یواش یواش چشمام گرم شد و خوابم برد
لیلی:
وای خدای من چقدر خوب بود
واییی اونجا که علیرضا گفت من از خدامه فکر کنن تو زنمی رو کجای دلم بزارم انقدر که قند تو دلم اب کرد
یعنی علیرضا منو دوست داشت؟ باورم نمیشه
کل اتفاقات رو تو ذهنم داشتم مرور میکردم ک یادم اومد فردا با ایدا قرار دارم و باید زود بخوابم ساعت رو تنظیم کردم و خوابیدم
با صدای الارم گوشی از خواب پریدم ساعت هفت بود علی رغم میل باطنیم باید میرفتم دانشگاه اماده شدم و بیرون زدم ک صدای علیرضا رو شنیدم
_ لیلی
+جان
_مواظب خودت باش
از این استاده هم فاصله بگیر
ریز خندیدم
+به روی چشمم
امری ندارید جناب؟
_عرضی نیست قشنگم
فعلا
+فعلا
با علیرضا خدافظی کردم و رفتم سمت دانشگاه
وای من امروز با استاد رادمنش کلاس داشتم
کلاس شروع شده بود و من همش سعی داشتم خودم رو بین بچه ها مخفی کنم ک دیده نشم و اخرای کلاس بود که به دایی سهیل زنگ زدم بیاد دنبالم باهم بریم که مشکلی پیش نیاد با استاد رادمنش
کلاس تمومه بچه ها میتونید برید
خانم گوهرزادگان شما بمونید
+استاد اگر میشه بر..
نزاشت حرفم کامل بشه
_نه نمیشه بمونید کار دارم باهاتون
این رو گفت و منتظر موند کلاس خالی شه
بعد چند دقیقه جز من و خودش هیچ کس توی کلاس نبود
سمت در رفتم که دستم و کشید و برخورد کردم بهش
+چی از جون من میخوای
چرا ولم نمیکنی
_چون عاشق همین سرتق بازی هات شدم
مچ دستم رو که اسیر دست استاد شده بود کشیدم که بتونم ازش فاصله بگیرم
+ولی من تو رو دوست ندارم این رو توی سرت فرو کن
_انقدر اذیتم نکن کارمون رو سخت نکن
+زندگیم رو تباه تو نمیکنم
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨
Part_28
قدم قدم نزدیک میومد و من عقب میرفتم
+به من نزدیک نشو
_دانشجوم رو دوست دارم
دلم میخواد بهش نزدیک شم
با داد گفتم:
+بدم میاد بهم دست بزنی اینو بفهم فاصلت رو با من رعایت کن
علیرضا:
چند ساعتی گذشته بود که لیلی رفته بود دانشگاه ولی حس خوبی نداشتم و دلم شور میزد
طاقت نیاوردم لباسام رو پوشیدم و رفتم دانشگاه پیشش که هم مواظبش باشم
هم اینکه سوپرایزش کنم
وارد محوطه شدم ک صدای داد و بیدادی توجه ام رو جلب کرد
چقدر صدای اشنایی بود
صدای لیلی بود
دوییدم سمت اون کلاس در رو باز کردم و سریع وارد شدم
لیلی رو دیدم که داشت عقب عقب میرفت و به استاد میگفت به من نزدیک نشو
هرکار میکردم نمیتونستم خودم رو قانع کنم که این استاد قصد بدی نداره
سمتش رفتم و مشتی تو صورتش کوبیدم
که صدای جیغ لیلی بلند شد
_علیرضااا
+برو بیرون لیلی
_نه نه تنهات نمیزارم
رادمنش بلند شد و با هم درگیر شدیم
لیلی جیغ میزد و میخواست جدامون کنه
که ایدا هم سر رسید
✨لیلی بی عشق✨
Part_29
لیلی و ایدا سعی میکردن ما رو اروم کنن
اما موفق نمیشدن و زد و خورد ما ادامه داشت تو همین حین سهیل هم رسید
*علیرضاا اینجا چه خبره
+اگر ایشون چشم نداشت به لیلی این اتفاقات نمی افتاد
*مردک تو بازم مزاحم لیلی شدی؟
_اون دختر اول و اخرش مال منه اینو بفهمید
این رو ک گفت مشتم توی صورتش فرود اومد
بعد کلی کتک کاری سهیل موفق شد جدامون کنه
رادمنش از کلاس رفت بیرون
لیلی سمتم اومد
_هییی علیرضا لبت داره خون میاد
+اشکال نداره
_چیو اشکال نداره ایدا میتونی از داروخونه برام کمپرس یخ بگیری لطفا؟
*اره عزیزم حتما
ایدا رفت
+دایی ببینمت تو خوبی؟
نکنید اینکارا رو توروخدا
اگر چیزیتون میشد من چیکار میکردم
_هیش اینجوری نگو کوچولوم
ما همیشه مواظبتیم تحت هر شرایطی
+مرسی که هستید واقعا مرسی
_من برم ماشین رو بیارم
+ممنونم دایی
لیلی:
سمت علیرضا برگشتم
+الهی بمیرم لبت پاره شد
از کیفم یه دستمال برداشتم و نشستم رو به روی علیرضا مشغول پاک کردم خونی که روی صورت و لبش بود شدم ک دستشو گذاشت رو دستم
_من بخاطر تو همه کار میکنم این دعوا ها که سهله
+ع...علیرضا
چی داری میگی؟
_دیونه دوست دارم
چشمام از شدت تعجب گرد شد
+اخه.. اخه من...
ادامهدارد...
✨لیلی بی عشق✨
Part_30
_تو چی؟ تو منو دوست داری ؟
+باورم نمیشه
_از رفتارام معلوم نیست؟
کل تنم خشک شده بود قلبم تند تند میکوبید
رنگم پریده بود
_لیلی چرا اینجوری شدی؟
+اخه .. اخه من..
_از من خوشت نمیاد؟
+نه اتفاقا مشکل اینجاست ک عاشقت شدم
_واقعا میگی؟
+اره ترسیدم بهت بگم چون فکر میکردم از من خوشت نمیاد
داشتیم حرف میزدیم که ایدا با کمپرس یخ و چسب زخم اومد
+مرسی قشنگم
_خواهش میکنم عزیزم
من تنهاتون میزارم
لبخندی زدم
+مرسی
زخم لبش رو تمیز کردم و چسب زخم زدم روش کمپرس یخ رو هم نگه داشتم تا درد نداشته باشه
تمام این مدت زل زده بود بهم حتی شاید پلک هم نزده بود
یه مدت گذشت که دایی اومدید
*ماشین رو اوردم بیاید بریم
بلند شدم و با علیرضا سمت ماشین رفتیم
دایی جلو نشست من و علیرضا عقب نشستیم
فاصله خونه تا دانشگاه حداقل یک ساعت بود
علیرضا هم حسابی خسته بود
_لیلی
+جون دلم؟
_میشه سرم رو بزارم رو پات یکم بخوابم
خیلی خستم
+چرا که نه
سرشو گذاشت رو پام و چند دقیقه بعد خوابش برد
تمام راه رو سرگرم نوازش کردن موهاش و قربون صدقه چهره عین ماهش رفتن بودم
حس و حال عجیبی داشتم از اینکه فهمیده بودم علیرضا هم منو دوست داره یه حس ذوق غیر قابل وصف..
دستم رو نوازش وار روی موهای علیرضا کشیدم
+علیرضا بلند شو رسیدیم
چشماشو باز کرد و با چهره خواب الودش بهم نگاه کرد و لب زد:
_چه زود رسیدیم
+زود نرسیدیم شما خواب بودی
_منطقیه
خندیدم
+پیاده شد و رفتیم توی خونه
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق ✨
Part_31
ناهید خانم و اقا جلال سمتمون اومد
*واییی علیرضا لبت چیشده
_هیچی مامان چیزی نیست
+تقصیر منه
من همش براش دردسر درست میکنم
اینبار اقا جلال صحبت کرد
*دخترم این حرفا چیه
علیرضا برای هرکسی از این کار ها نمیکنه
وقتی مواظبته بخاطر اینه ک خودش دوست داره
چقدر صحبت های اقا جلال شیرین بود برام
+ولی نه اونقدری ک من دوستش دارم
*به به پس تو هم علیرضا رو دوست داری؟
+بیشتر از جونم
*عروس خودم شدی پس
_اره بابا عروس خودته
خندیدم که ناهید خانم اومد سمتم
*چقدر خوشحالم که تو عضوی از خانوادمون میشی
بغلش کردم
+یعنی منو قبول میکنید؟
*کی بهتر از تو میشه برای من عزیزم؟
اشک تو چشمام حلقه زد بود که ناهید خانم اشکم رو پاک کرد
*گریه نکن خوشگلم برو لباسات رو عوض کن بیا
+چشم
رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم
داشتم از ذوق سکته میکردم
برگشتم تو سالن و روی مبل کنار علیرضا نشستم
+ببینم لبتو
_اگر میدونستم بخاطر یه زخم انقدر پرستاریم رو میکنی زودتر میرفتم دعوا
+اوه اوه اقا شیطون شدن انگار
_شیطون بودن خجالت میکشیدن رو کنن
+عه پس چه خوب که الان خجالت نمیکشی
باهام راحت باش
_راحتم از الان
راستی کی میخوای خونه ببینی؟
+یه ساعت دیگه تقریبا
_منم باهات میام مشکلی نیست؟
+نه اتفاقا خیلی خوشحال میشم بیای
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨
Part_32
دیگه وقتش بود بریم خونه ببینیم
رفتم اماده شدم کت و شلوار سورمه ایم رو با شال ابی اسمونی ست کردم
و نشستم تا علیرضا بیاد
در اتاق باز شد و علیرضا اومد بیرون
انقدر خوشتیپ شده بود که ناخودآگاه لب زدم
+چه خوشتیپ شدی
خنده ای کشنده روی لب هاش نقش بست
_وقتی با شما میخوام بیام بیرون بایدم خوشتیپ باشم بانو
+اوه اوه
حالا افتخار میدید بریم
_بله بله
از ناهید خانم و اقا جلال خداحافظی کردیم
خواستم از در خونه بیرون برم که علیرضا اومد کنارم وایساد و دستشو قفل دستم کرد
ضربان قلبم بالا رفته بود
نگاهم کرد و با لبخند ادامه داد
_با هم میریم
+البته
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
بعد نیم ساعت بگو بخند توی ماشین رسیدیم
با ایدا احوال پرسی کردیم و رفتیم توی خونه
بدجوری به دلم نشسته بود
حیاط با صفایی داشت
اتاق های دلباز با پنجره هایی که منظره بیرون رو به رخ میکشیدن
جایی که میتونستم یه اتاق داشته باشم برای نقاشی خودم دل تو دلم نبود برای این خونه
_سرکار خانم پسندیدن؟
+بلههه چه جورم پسندیدن
_پس مبارکه
از ذوق زیاد نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم بغل علیرضا و دستمو دور گردنش حلقه کردم
صدای خنده اش به گوشم رسید و بعدشم احساس حلقه شدن دستش دور کمرم
چقدر این پسر رو دوست داشتم مخصوصا از وقتی بهم گفته بود دوستم داره
از بغلش بیرون اومدم
+ذوق زده شدم
_اره مشخصه
+عه علیرضا خجالتم نده دیگه
_وقتایی که خجالت میکشی انقدر ناز میشی که نگو لپات گل میندازه چشات درشت میشه
خندیدم
+بیا بریم علیرضا
رفتیم دنبال کارای سند خونه و...
و خونه مال من شد البته ک من دوست داشتم خونه من وعلیرضا باشه در غیر این صورت این خونه رو دوست نداشتم
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨
Part_33
بعد از کلی دوندگی ساعت ۹ شب کارمون تموم شد و برگشتیم خونه
ناهید خانم و اقا جلال رو دیدم ک وسایلشون رو جمع کرده بودن
+واییی کجا میخواید برید؟
*برمیگردیم شهر خودمون دخترم
+یعنی چی من عادت کردم بهتون تنهام نزارید
*ببخش خوشگلم مجبوریم
نمیدونم چرا ولی واقعا مثل خانواده خودم شده بودن و فکر رفتنشون برام خیلی درد اور بود اینکه دوباره تنها شدم بغض گلومو گرفت
رفتم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب پر کردم
که گوشیم زنگ خورد و علیرضا هم اومد دنبالم توی آشپزخونه
مادرجون زنگ زده بود
+سلام مادرجون
_سلام دخترم در چه حالی
+خوبم مادرجون
شما ها خوبید؟ کی میاید پیشم؟
_خواستم همینو بگم تا یه ساعت دیگه میایم خونه
+وایییی چه خوب
_کاری نداری فعلا عزیزم؟
+نه عشقم مواظب خودتون باشید
این و گفتم ک قطع کردم رفتم توی سالن
+اقا جلال ، ناهید خانم مادرجون اینا دارن میان نمیشه یکم بیشتر بمونید؟
*به سلامتی
مرخص شدن پس چشم یکم میمونیم احوالی ازشون بگیریم
+مرسی ناهید خانم
۳۰ دقیقه ای گذشت که زنگ زدم به مادر جون که بپرسم شام چی دوست دارن درست کنم
چندتا بوق خورد اما کسی جواب نمیداد
لحظه اخر یکی جواب داد
_سلام بفرمایید شما از بستگان خانم و اقای حکیمی هستید؟
لکنت افتاد به جونم دلم شور میزد
+ب..بله چطور
_متاسفم عزیزم خانم و اقای حکیمی چند دقیقه پیش تصادف سختی داشتن و تا وقتی رسیدن بیمارستان متاسفانه از دنیا رفته بودن
گوشام سوت کشید چشام سیاهی رفت
گوشی از دستم ول شد حس کردم نمیتونم رو پاهام وایسم که اخرین لحظه علیرضا رو دیدم درست لحظه ای که خواستم با زمین برخورد کنم منو توی بغلش کشید
ادامه دارد...