eitaa logo
✨️ At_Talischi ✨️
52 دنبال‌کننده
998 عکس
884 ویدیو
4 فایل
مگه میشه طرفدار علیرضا طلیسچی باشی و اینجا نباشی؟ ما اینجا کلی فعالیت خفن داریم از پروفایل و بک گراند تا کنسرت و دلی 🥀😁 بمونی برامون🥺❤️‍🩹 ناشناسمون https://harfeto.timefriend.net/16946320253377
مشاهده در ایتا
دانلود
✨لیلی بی عشق ✨ Part_31 ناهید خانم و اقا جلال سمتمون اومد *واییی علیرضا لبت چیشده _هیچی مامان چیزی نیست +تقصیر منه من همش براش دردسر درست میکنم اینبار اقا جلال صحبت کرد *دخترم این حرفا چیه علیرضا برای هرکسی از این کار ها نمیکنه وقتی مواظبته بخاطر اینه ک خودش دوست داره چقدر صحبت های اقا جلال شیرین بود برام +ولی نه اونقدری ک من دوستش دارم *به به پس تو هم علیرضا رو دوست داری؟ +بیشتر از جونم *عروس خودم شدی پس _اره بابا عروس خودته خندیدم که ناهید خانم اومد سمتم *چقدر خوشحالم که تو عضوی از خانوادمون میشی بغلش کردم +یعنی منو قبول میکنید؟ *کی بهتر از تو میشه برای من عزیزم؟ اشک تو چشمام حلقه زد بود که ناهید خانم اشکم رو پاک کرد *گریه نکن خوشگلم برو لباسات رو عوض کن بیا +چشم رفتم بالا و لباسام رو عوض کردم داشتم از ذوق سکته میکردم برگشتم تو سالن و روی مبل کنار علیرضا نشستم +ببینم لبتو _اگر میدونستم بخاطر یه زخم انقدر پرستاریم رو میکنی زودتر میرفتم دعوا +اوه اوه اقا شیطون شدن انگار _شیطون بودن خجالت میکشیدن رو کنن +عه پس چه خوب که الان خجالت نمیکشی باهام راحت باش _راحتم از الان راستی کی میخوای خونه ببینی؟ +یه ساعت دیگه تقریبا _منم باهات میام مشکلی نیست؟ +نه اتفاقا خیلی خوشحال میشم بیای ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨ Part_32 دیگه وقتش بود بریم خونه ببینیم رفتم اماده شدم کت و شلوار سورمه ایم رو با شال ابی اسمونی ست کردم و نشستم تا علیرضا بیاد در اتاق باز شد و علیرضا اومد بیرون انقدر خوشتیپ شده بود که ناخودآگاه لب زدم +چه خوشتیپ شدی خنده ای کشنده روی لب هاش نقش بست _وقتی با شما میخوام بیام بیرون بایدم خوشتیپ باشم بانو +اوه اوه حالا افتخار میدید بریم _بله بله از ناهید خانم و اقا جلال خداحافظی کردیم خواستم از در خونه بیرون برم که علیرضا اومد کنارم وایساد و دستشو قفل دستم کرد ضربان قلبم بالا رفته بود نگاهم کرد و با لبخند ادامه داد _با هم میریم +البته رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بعد نیم ساعت بگو بخند توی ماشین رسیدیم با ایدا احوال پرسی کردیم و رفتیم توی خونه بدجوری به دلم نشسته بود حیاط با صفایی داشت اتاق های دلباز با پنجره هایی که منظره بیرون رو به رخ میکشیدن جایی که میتونستم یه اتاق داشته باشم برای نقاشی خودم دل تو دلم نبود برای این خونه _سرکار خانم پسندیدن؟ +بلههه چه جورم پسندیدن _پس مبارکه از ذوق زیاد نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم بغل علیرضا و دستمو دور گردنش حلقه کردم صدای خنده اش به گوشم رسید و بعدشم احساس حلقه شدن دستش دور کمرم چقدر این پسر رو دوست داشتم مخصوصا از وقتی بهم گفته بود دوستم داره از بغلش بیرون اومدم +ذوق زده شدم _اره مشخصه +عه علیرضا خجالتم نده دیگه _وقتایی که خجالت میکشی انقدر ناز میشی که نگو لپات گل میندازه چشات درشت میشه خندیدم +بیا بریم علیرضا رفتیم دنبال کارای سند خونه و... و خونه مال من شد البته ک من دوست داشتم خونه من وعلیرضا باشه در غیر این صورت این خونه رو دوست نداشتم ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨ Part_33 بعد از کلی دوندگی ساعت ۹ شب کارمون تموم شد و برگشتیم خونه ناهید خانم و اقا جلال رو دیدم ک وسایلشون رو جمع کرده بودن +واییی کجا میخواید برید؟ *برمیگردیم شهر خودمون دخترم +یعنی چی من عادت کردم بهتون تنهام نزارید *ببخش خوشگلم مجبوریم نمیدونم چرا ولی واقعا مثل خانواده خودم شده بودن و فکر رفتنشون برام خیلی درد اور بود اینکه دوباره تنها شدم بغض گلومو گرفت رفتم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب پر کردم که گوشیم زنگ خورد و علیرضا هم اومد دنبالم توی آشپزخونه مادرجون زنگ زده بود +سلام مادرجون _سلام دخترم در چه حالی +خوبم مادرجون شما ها خوبید؟ کی میاید پیشم‌؟ _خواستم همینو بگم تا یه ساعت دیگه میایم خونه +وایییی چه خوب _کاری نداری فعلا عزیزم؟ +نه عشقم مواظب خودتون باشید این و گفتم ک قطع کردم رفتم توی سالن +اقا جلال ، ناهید خانم مادرجون اینا دارن میان نمیشه یکم بیشتر بمونید؟ *به سلامتی مرخص شدن پس چشم یکم میمونیم احوالی ازشون بگیریم +مرسی ناهید خانم ۳۰ دقیقه ای گذشت که زنگ زدم به مادر جون که بپرسم شام چی دوست دارن درست کنم چندتا بوق خورد اما کسی جواب نمیداد لحظه اخر یکی جواب داد _سلام بفرمایید شما از بستگان خانم و اقای حکیمی هستید؟ لکنت افتاد به جونم دلم شور میزد +ب..بله چطور _متاسفم عزیزم خانم و اقای حکیمی چند دقیقه پیش تصادف سختی داشتن و تا وقتی رسیدن بیمارستان متاسفانه از دنیا رفته بودن گوشام سوت کشید چشام سیاهی رفت گوشی از دستم ول شد حس کردم نمیتونم رو پاهام وایسم که اخرین لحظه علیرضا رو دیدم درست لحظه ای که خواستم با زمین برخورد کنم منو توی بغلش کشید ادامه دارد...
فعلا تا اینجا رو داشته باشید😂🫀
این همه پارت دادم یه انرژیمون نشه؟🥲
عهه
خوشش میاد اذیت کنه
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+-----------------------------+ ߊ‌وܝ̇ߺ‌طܝ‌ܦ̇ܥ‌‌ߊ‌ܝ‌ܥ‌‌یووܝ̇ߺܣ‌ߊ‌ࡅ߳‌ܭܣ‌ ܩیࡅ߳وܝ̇ی‌ܝ‌وܢܚ݅‌حܢܚߊ‌ܢ̣‌ܭܝ̇ߺی‌ܩܝ̇ߺܩــ✨🤍 +𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚 •𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉
✨️ At_Talischi ✨️
نکن ما گناه داریم😂
فعلا ک قصد ندارم بعدیو بزارم😂