✨لیلی بی عشق✨
Part_32
دیگه وقتش بود بریم خونه ببینیم
رفتم اماده شدم کت و شلوار سورمه ایم رو با شال ابی اسمونی ست کردم
و نشستم تا علیرضا بیاد
در اتاق باز شد و علیرضا اومد بیرون
انقدر خوشتیپ شده بود که ناخودآگاه لب زدم
+چه خوشتیپ شدی
خنده ای کشنده روی لب هاش نقش بست
_وقتی با شما میخوام بیام بیرون بایدم خوشتیپ باشم بانو
+اوه اوه
حالا افتخار میدید بریم
_بله بله
از ناهید خانم و اقا جلال خداحافظی کردیم
خواستم از در خونه بیرون برم که علیرضا اومد کنارم وایساد و دستشو قفل دستم کرد
ضربان قلبم بالا رفته بود
نگاهم کرد و با لبخند ادامه داد
_با هم میریم
+البته
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
بعد نیم ساعت بگو بخند توی ماشین رسیدیم
با ایدا احوال پرسی کردیم و رفتیم توی خونه
بدجوری به دلم نشسته بود
حیاط با صفایی داشت
اتاق های دلباز با پنجره هایی که منظره بیرون رو به رخ میکشیدن
جایی که میتونستم یه اتاق داشته باشم برای نقاشی خودم دل تو دلم نبود برای این خونه
_سرکار خانم پسندیدن؟
+بلههه چه جورم پسندیدن
_پس مبارکه
از ذوق زیاد نمیدونستم باید چیکار کنم پریدم بغل علیرضا و دستمو دور گردنش حلقه کردم
صدای خنده اش به گوشم رسید و بعدشم احساس حلقه شدن دستش دور کمرم
چقدر این پسر رو دوست داشتم مخصوصا از وقتی بهم گفته بود دوستم داره
از بغلش بیرون اومدم
+ذوق زده شدم
_اره مشخصه
+عه علیرضا خجالتم نده دیگه
_وقتایی که خجالت میکشی انقدر ناز میشی که نگو لپات گل میندازه چشات درشت میشه
خندیدم
+بیا بریم علیرضا
رفتیم دنبال کارای سند خونه و...
و خونه مال من شد البته ک من دوست داشتم خونه من وعلیرضا باشه در غیر این صورت این خونه رو دوست نداشتم
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨
Part_33
بعد از کلی دوندگی ساعت ۹ شب کارمون تموم شد و برگشتیم خونه
ناهید خانم و اقا جلال رو دیدم ک وسایلشون رو جمع کرده بودن
+واییی کجا میخواید برید؟
*برمیگردیم شهر خودمون دخترم
+یعنی چی من عادت کردم بهتون تنهام نزارید
*ببخش خوشگلم مجبوریم
نمیدونم چرا ولی واقعا مثل خانواده خودم شده بودن و فکر رفتنشون برام خیلی درد اور بود اینکه دوباره تنها شدم بغض گلومو گرفت
رفتم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب پر کردم
که گوشیم زنگ خورد و علیرضا هم اومد دنبالم توی آشپزخونه
مادرجون زنگ زده بود
+سلام مادرجون
_سلام دخترم در چه حالی
+خوبم مادرجون
شما ها خوبید؟ کی میاید پیشم؟
_خواستم همینو بگم تا یه ساعت دیگه میایم خونه
+وایییی چه خوب
_کاری نداری فعلا عزیزم؟
+نه عشقم مواظب خودتون باشید
این و گفتم ک قطع کردم رفتم توی سالن
+اقا جلال ، ناهید خانم مادرجون اینا دارن میان نمیشه یکم بیشتر بمونید؟
*به سلامتی
مرخص شدن پس چشم یکم میمونیم احوالی ازشون بگیریم
+مرسی ناهید خانم
۳۰ دقیقه ای گذشت که زنگ زدم به مادر جون که بپرسم شام چی دوست دارن درست کنم
چندتا بوق خورد اما کسی جواب نمیداد
لحظه اخر یکی جواب داد
_سلام بفرمایید شما از بستگان خانم و اقای حکیمی هستید؟
لکنت افتاد به جونم دلم شور میزد
+ب..بله چطور
_متاسفم عزیزم خانم و اقای حکیمی چند دقیقه پیش تصادف سختی داشتن و تا وقتی رسیدن بیمارستان متاسفانه از دنیا رفته بودن
گوشام سوت کشید چشام سیاهی رفت
گوشی از دستم ول شد حس کردم نمیتونم رو پاهام وایسم که اخرین لحظه علیرضا رو دیدم درست لحظه ای که خواستم با زمین برخورد کنم منو توی بغلش کشید
ادامه دارد...
✨️ At_Talischi ✨️
✨لیلی بی عشق✨ Part_33 بعد از کلی دوندگی ساعت ۹ شب کارمون تموم شد و برگشتیم خونه ناهید خانم و اقا
تو اوج هیجان تموم نکن داستانووو
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ادیت
#تهران_10فروردین
+-----------------------------+
ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳وܝ̇یܝوܢܚ݅حܢܚߊܢ̣ܭܝ̇ߺیܩܝ̇ߺܩــ✨🤍
+𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚
•𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉
✨️ At_Talischi ✨️
#ادیت #تهران_10فروردین +-----------------------------+ ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳و
خوش به حال اونایی و این کنسرت رو رفتن