#تازه_نشر
#عکس
#وانیل
+-----------------------------+
ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳وܝ̇یܝوܢܚ݅حܢܚߊܢ̣ܭܝ̇ߺیܩܝ̇ߺܩــ✨🤍
+𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚
•𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉
اون دوستی که عکس تکی رو خواسته بودین لطفا لینکشو بزارین من دقیق بدونم کدومه آیدیتون هم بزارید براتون میفرستم البته از چنل هم میتونید سیو کنید
✨لیلی بی عشق✨
Part_36
علیرضا:
لیلی داغ بدی دیده بود حالش خیلی خراب شده بود نمیتونستم تنهاش بزارم
دیدن اشکاش حالمو بد میکرد
دیگه خبری از اون خنده هایی ک یه جون به جونام اضافه میکرد نبود
دیدم نشسته تو تاب و گریه میکنه
نشستم پیشش که خودشو تو بغلم مچاله کرد
منم مشغول نوازش موهای بلند و لخت خرمایی رنگش بودم
چقدر این دختر مظلوم شده بود خیلی نگذشت که خوابش برد بغلش کردم و بردمش سرجاش
خودمم کنارش دراز کشیدم و محو تماشاش شدم حتی توی خواب هم خودشو میکشید سمتم انگاری توی خواب هم احساس تنهایی میکرد
سرش رو گذاشته بود روی بازوم و خوابش برده بود منم یواش یواش خوابم برد
.....
صبح شده بود زودتر از لیلی بیدار شده بودم
هنوز همونجوری خوابیده بود
با دستم موهای روی صورتش رو پشت گوشش دادم
یکم گذشت که لیلی هم بیدار شد
+صبح بخیر خوشگل خانوم
دستشو کشید روی صورتم
_صبح تو هم بخیر مهربونم
تو بغلم فشارش دادم
_علیرضا خفه شدم
خنده ای کردم و دستام رو از دورش باز کردم
+بریم پایین صبحونه؟
_اوهوم
بریم باید بیمارستان هم برم علیرضا برای مراسمات خاکسپاری و ... هم اماده شم
دستشو گرفتم و بلندش کردم
با دستام صورتش رو قاب گرفتم
_باهم انجامش میدیم
لبخند محوی زد و پایین رفتیم
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق ✨
Part_37
قرار بود عصر مامان و بابای لیلی هم برگردن
این مدت لیلی لب به هیچی نزده بود نه آب و نه غذا استرس و شوکی هم که بهش وارد شده بود خیلی ضعیفش کرده بود
داشتیم از پله ها پایین میرفتیم که لیلی تعادلش رو از دست داد
از اونجایی پشتش وایساده بودم و دستمو دور کمرش حلقه کردم و سمت خودم کشیدمش تا نیفته
+لیلی ببین چیکار کردی با خودت سرپا هم نمیتونی وایسی میریم پایین خودم صبحونه میدم بهت
_میل ندارم علیرضا
+باید صبحونت رو کامل بخوری
_هعی بریم
رفتیم سر سفره مامان و بابا هم نشسته بودن
با دیدن چهره رنگ پریده لیلی نگران حالش بودن
* دخترم حالت خوبه؟
_ا.. اره خوبم ناهید خانم
*رنگت پریده اخه
+بخاطر اینه که هیچی نمیخوره
خودم لقمه کره و مربایی براش گرفتم
+لیلی دهنتو باز کن
_علیرضا مگه بچه دوسالم ؟
+فعلا که هستی
دهنش رو باز کرد و لقمه رو به خوردش دادم
_علیرضا نمیخوام دیگه بخدا میلم نیست
+اصلا راه نداره
تا وقتی که خودم حس کردم سیر شده براش لقمه گرفتم و بهش دادم
+حالا میتونی بری
_میخوام پیشت باشم
علیرضا
+جون علیرضا
_هیچ وقت تنهام نزار
فقط مال من باش
+کم دلبری کن دختررر
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨
Part_38
لیلی:
چند ساعت بعد با سهیل و علیرضا رفتیم دنبال کارای وفات پدرجون و مادرجون
خاله هم انقدر حالش گرفته بود پاشو از خونه اش بیرون نمیزاشت حال و هوای همه بد بود حس خیلی بدی داشتم که از دستشون داده بودم اونا خیلی هوای منو داشتن
به سردخونه رسیدیم
همون لحظه ک وارد سردخونه شدم حالم بد شد و علیرضا از اونجا اوردم بیرون
_حالت خوبه؟ اخه تو که حالت بد میشه نکن اینکارا رو
+علیرضا اخه میخوام ببینمشون
برای اخرین بار
سهیل بیرون اومد و به علیرضا اشاره کرد پیشش بره
علیرضا:
سهیل اومد بیرون و بهم گفت برم پیشش
با بغضی که صداشو گرفته بود حرف میزد
_علیرضا نزاری لیلی بیاد داخل ها
خیلی زخمی شدن ببینتشون خیلی حالش بد میشه
یهو بغضش شکست دلداریش دادم و کارا رو خودم انجام دادم
نیم ساعت بعدش کارمون تموم شده بود باید میرفتیم خونه تا مامان و بابای لیلی هم بیان بعد به فکر مراسمات بشیم مامان و بابای من هم قرار شده بود چند روز بمونن با توجه به حال بد لیلی و اعضای خانواده
ادامه دارد...
✨لیلی بی عشق✨
Part_39
عصر شد و مامان و بابای لیلی رسیده بودن
نشد بریم فرودگاه استقبالشون و خودشون اومدن
لیلی هم اماده شده بود با یه تیپ سر تا پا مشکی و بدون ذره ای ارایش
اصلا این حالش رو دوست نداشتم
دلممیخواست مثل همیشه بخنده
امیدوارم زود این دوران بگذره
لیلی:
توی این مدت علیرضا خیلی هوامو داشت
توی همین دوران کوتاه هم خیلی منو وابسته خودش کرده بود
مامان و بابا رسیدن و بعد چند سال دیدمشون
بی مقدمه خودمو پرت کردم بغل مامانم
و تا جون داشتم گریه کردم
مامانم هر چقدر سعی میکرد ارومم کنه نمیشد بابا کنارمون نشست
*میدونم داغ بدی دیدید ولی با گریه چیزی درست نمیشه
با هق هق ادامه دادم:
+نمیتونم بابا نمیتونم حالم بد خرابه
مامان هم فقط پا به پای من گریه میکرد
که علیرضا و سهیل هم با لباسای مشکی اومدن پیشمون
سهیل سمت مامان اومد
*لیلی میشه صحبت کنم با صنم؟
باشه ای گفتم و از بغل مامان بیرون اومدم
و با علیرضا سمت بابا توی سالن رفتم
روی مبل نشستم و علیرضا هم بغل دستم نشست
بابا هم مشغول سلام و علیک با ناهید خانم و اقا جلال بود
*لیلی معرفی نمیکنی؟
_کیو؟
*همین بنده خدایی که نشسته کنارت
_خب علیرضا راستش...
ادامه دارد...
استوری جدید "علیرضا طلیسچی"
#استوری
+-----------------------------+
ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳وܝ̇یܝوܢܚ݅حܢܚߊܢ̣ܭܝ̇ߺیܩܝ̇ߺܩــ✨🤍
+𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚
•𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉
استوری جدید "علیرضا طلیسچی"
#استوری
+-----------------------------+
ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳وܝ̇یܝوܢܚ݅حܢܚߊܢ̣ܭܝ̇ߺیܩܝ̇ߺܩــ✨🤍
+𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚
•𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉