✨لیلی بی عشق ✨
Part_40
هنگ کرده بودم نمیدونستم چی بگم
که اقا جلال صحبت کرد و من رو نجات داد
_اگر اجازه بدید داماد ایندتون
حس میکنم قلبم برای ثانیه ای نزد
استرس کل وجودمو پر کرده بود اگر بابام اجازه نمیداد من چیکار میکردم
با همین فکر و خیال چشمام پر اشک شد
و شروع کردم زار زار گریه کردن
خیلی با بابام روابط صمیمی نداشتم
زانوم رو توی شکمم جمع کردم و سرمو روی دستم گذاشتم و شروع کردم گریه کرد
علیرضا خودشو نزدیکم کشید و با دستش سرم رو بالا اورد
که صدای بابا بلند شد
*به دختر من دست نزن بلند شو از اونجا
با هق هق لب باز کردم:
+بابا اون همه زندگی منه
تنها ارامش این روزام
ازم نگیرش توروخدا
علیرضا همچنان بغل دستم نشسته بود
*همین که گفتم
تو قرار نیست زن این ادم بشی
تو نشون شده یکی دیگه ای
کسی که میتونه خوشبختت کنه
با داد ادامه دادم
+خوشبختی من با علیرضاست
نه هیچ کس دیگه
منم سر زیر بار حرف زورت نمیبرم زندگی خودمه
که بابا بلند شد و سمتم اومد عصبانیتش رو از رو از توی چشمای به خون نشسته اش میتونستم بفهمم و با حس برخورد دستای بابا با صورتم خفه شدم
در همین حین مامان و دایی هم رسیدن و شاهد این اتفاق بودن
ادامه دارد..
✨لیلی بی عشق✨
Part_41
همونطور که گونم رو گرفته بودم کیفم رو برداشتم و بیرون زدم علیرضا هم پشت سرم اومد
بعد از اینکه از در خارج شدم صدای مامان رو شنیدم که داد زد
+سامان چیکار دخترم داری
چرا دست روش بلند میکنی؟
_دخترت عاشق شده عاشق این علیرضا
+خب گناهش چیه مگه علیرضا ادم بدیه
_نه ولی لیلی باید زن یکی دیگه بشه
از پشت در صداشون رو میشنیدم و بی صدا هق میزدم
علیرضا اومد کنار وایساد که بی مقدمه بغلش کردم
+علیرضا توروخدا ولم نکن
بخدا من میمیرم
من کس دیگه ای رو نمیخوام
سرمو چسبوند به سینش
_جانم؟ کی گفته من تورو ول میکنم
من هرکار لازم باشه میکنم ولی نمیزارم برای کسی جز من شی
در باز شد و مامان اومد بیرون
و منو تو بغل علیرضا دید که صدای هق هق هام کل خونه رو پر کرده بود
خاله هم تازه از راه رسیده بود
با مامانم صحبت کردن و مامان قضیه رو براش گفت
هر دوتاشون با ناراحتی زل زده بودن به من
مامان سوییچ ماشین رو جلوم گرفت
دستی به صورتم کشید
*دختر نازم برید یه دوری بزنید یه هوایی بخورید شاید بهتر شدی
+مامان چرا بابام اینجوری میگه
مگه خوشبختی من رو نمیخواد؟
من علیرضا رو دوست دارم
*حلش میکنیم عزیزم
صدای بابا بالا رفت
*هیچی حل نمیشه همین که گفتم
دیگه طاقت علیرضا هم طاق شده بود و با من گریه میکرد
+علیرضا گریه نکن دور سرت بگردم
با دستم اشکاش رو پاک کردم
از مامان و خاله خدافظی کردم
دست علیرضا رو کشیدم و بلندش کردم
سوار ماشین شدیم
ادامه دارد...
من یه معذرت خواهی کنم، امتحان داشتم واقعا درگیر بودم نتونستم استوری و پستا رو بزارم امشب همه رو میزارم🥲
#استوری
استوری جدید "عرفان طلیسچی"
+-----------------------------+
ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳وܝ̇یܝوܢܚ݅حܢܚߊܢ̣ܭܝ̇ߺیܩܝ̇ߺܩــ✨🤍
+𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚
•𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉
#پست
پست جدید "آریاپودات"
سلام درود دوستای گلم
چندی پیش درکنار علیرضا جان طلیسچی دیداری تازه کردیم تو مجموعه زیبای هستی کلی انرژی گرفتیم پیشش دوست هنرمند و مهربون👌براش ارزوی
درخشش بیشتر از این دارم علیرضا خوش قلب♥️
#طلیسچی #موزیک#خواننده#عشق#آریا_پودات
@talischi
@hasti_ecotourism
+-----------------------------+
ߊوܝ̇ߺطܝܦ̇ܥߊܝܥیووܝ̇ߺܣߊࡅ߳ܭܣ ܩیࡅ߳وܝ̇یܝوܢܚ݅حܢܚߊܢ̣ܭܝ̇ߺیܩܝ̇ߺܩــ✨🤍
+𝗝𝗼𝗶𝗻:>@At_Talischi🐚
•𝗗𝗼𝗻'𝘁 𝗰𝗼𝗽𝘆, 𝗷𝘂𝘀𝘁 𝗳𝗼𝗿𝘄𝗮𝗿𝗱•😉