فکر میکنی شبیه مامانت نیستی تا اینکه در انتهای سفر و قبلاز تحویل اتاق، آشغالها رو یکی میکنی و میزها رو دستمال میکشی.
خیلی ناامید کننده و مسخرهست که تو هر حالتی آدم باید پا بشه خودش رو نجات بده.
حس میکنم آدمایی که میشه باهاشون گفتوگوی عمیق داشت، کم شدن. انگار با هیچکس نمیشه از صحبتای روزمره فراتر رفت.
چرا پسرای دانشگاه ما اینطورین؟ یعنی چی ازت تشکر میکنم میگی یاعلی؟ مگه رفیقت تو مسجد دیدی عزیز.
از کارت کشیدن میترسم
از غذا خوردن، بیرون رفتن و هرچیزی که ربط به پول داشته باشه میترسم
تو پمپ بنزین مامان یه ماشین دید گفت این چیه؟ گفتم نمیدونم احتمالا از این برقیاست. گفت پس چرا داره بنزین میزنه؟!:)))