تو این هوای بارونی دو ساعت مرخصی گرفتم، رفتم کافه موکا خوردم بعد هم پیاده اومدم خونه ولی حالم خوب نیست. میفهمین؟ حالم خوب نیست. یه چیزی تو زندگیم کمه، یه چیزی مثل خانواده.
وقتی داد میزنی، گریه میکنی یا دعوا میکنی یعنی هنوز یه چیزی برای گفتن، درست کردن و تخلیه کردن هست؛ ولی وقتی که ساکت میشی یعنی دیگه هیچی نیست، هیچی…
تو مهمونی خواهرشوهرم حرفی زد که خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم.
امروز عصر وقتی از سر کار برگشت، یه سر اومد مزون پیشم و
گفت: حس کردم از حرفم ناراحت شدی خواستم ازت عذرخواهی کنم به جای شیرینی برات سرشیر گرفتم چون میدونم خیلی دوست داری.
با دیدن سرشیر گفتم : کدوم حرف؟؟؟؟😍
😂😂😂
کاش دلتنگی مثل مکالمه بود، همونجوری که اگه من یه چیز بگم و تو جوابمو ندی، مکالمه شکل نمیگیره؛ کاش اگه من دلم تو رو میخواست و تو یاد من نمیافتادی، دلتنگی شکل نمیکرفت.
یه وقتایی که مامان بابامو میبرم دکتر تا مدت ها بعدش به این فکر میکنم که ما اگه پیر شدیم و مریض شدیم کی میخواد ماهارو ببره دکتر؟اصن کی میخواد دلش واسه ماها بسوزه و حقیقتا از ترس میرینم تو خودم.
چرا “تعریف از خود نباشه.”؟؟؟ اتفاقا تعریف از خود باشه. تعریف از خوده. من عالی هستم. ده امتیاز برای من.
بله من استوریای اون دختر نازو لایک میکنم چون اون استوریای منو لایک میکنه اصلانم مهم نیست محتوا چی باشه، بالاخره هر رفتی یک اومدی داره🎀.