هر روزی که صبح بیدار شدی
و مجبور نبودی بری سر کار
یا اینکه حداقل دغدغه مالی نداشتی
اون روز بهترین و قشنگ ترین روز دنیاس
وگرنه پاییز و بارون و برف این چیزا
همش کشکه:))
نمیخوام این زندگی بزرگسالی رو. میخوام صبح از خواب بیدار شم، تلویزیون رو روشن کنم، بزنم پرشینتون و منتظر پخش باب اسفنجی بمونم.
همه بچه ها قایمکی پدر مادرشون چیپس و پفک و شکلات میخورن، رامان نصفه شب میره سیرترشی میخوره!
صبح رفتم بیدارش کنم تو اتاقش از حال رفتم انقد بودی سیر میداد. شیشه های ماشین هم تا ظهر پایین بود بو از ماشین بره.
میگم مگه نمیخوای بری مدرسه؟
میگه اشکال نداره!
تو کافی شاپ به یه آقا و خانم چینی بغل دستم گفتم میشه حواستون به لپتاپم باشه تا بیام؟ برگشتم آقاهه پاشد بره دسشویی گف حواست به زنم باشه تا بیام:))))))
ایده برای اینکه نکته سنج بودن و هوش اجتماعی تون رو به رخ بکشید:
وقتی کسی خواست خاطرهای از کودکیش تعریف کنه، وقتی گفت «من وقتی بچه بودم ….» سریع حرفش رو قطع کنید و بگید «مگه الان بزرگ شدی؟».
مگس از کوچیکترین سوراخ وارد میشه
و وقتی تمام در و پنجره هارو براش باز کنی
نمیره بیرون
چیه این خبث طینت هوا سرد شد دیگه برید..
همه ادمها پر از دردهایی هستن که شاید هیچکس ندونه. خیلیها در شرایط فعلی روی لبه تیغ زندگی میکنن. مهربون بودن کمترین کاریه که میشه کرد یا حتی اگه این هم سخته، بیشعور و سنگدل نبودن و سکوت کردن بهتره تا شکستن ادمی که یه تلنگر تا فروپاشی فاصله داره، حتی تو مجازی.
آقای مغازهدار معتقده:
اصلا فضای مجازی بدیش همینه؛ هر روز یه خبر بد حال آدم خراب میشه. قدیم مگه این چیزا نبود؟ بود، منتها خبر نداشتیم راحت بودیم.
توجه میفرمایید دوستان! « خبر نداشتیم، راحت بودیم
جوانیام کجاست مادر؟
کاش میشد در کمد رو باز کنی و بگی بیا این گوشه گذاشته بودیش
طرف رفته خواستگاری بعد از چند جلسه صحبت برگشته به دختر خانم گفته چون ۳۳ سالته برای فرزند آوری به مشکل میخوری، نمیخوام😐😐😐
یه آدم تا چه حد میتونه بیشعور باشه، تو که روز اول سن دختر خانم و متوجه شدی، دیگه مریضی ادامه میدی که بعدن این حرفو بهش بزنی و دلشو بشکنی بیشعور...