دبستان که بودم دوستم مامانش سیگار میکشید، کتابهایِ قطور میخوند، فیلم کلاسیک میدید، برامون پنکیک درست میکرد و به پلیاستیشن بازی کردنمون گیر نمیداد. اون خانم از اونموقع به عنوان سمبل روشنفکری تو ناخودآگاه من جا خوش کرده.
یادته میگفت عکستو به مامانم نشون دادم گفتم بیا عروس آیندتو ببین 😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
دارم عکسهای بچگیم رو میبینم و واقعا مامانم سنگ تموم گذاشته بود.
"پسرم قهر کرده و داره گریه میکنه، بهتره ازش عکس بگیرم"
🤍●@Atomospher
این میل برگشت به دههشصت واقعاً برام جالبه. کافهای که میبرتت به دههی شصت! ساندویچ دههشصتی، فیلمهای پرطرفدار گیشه که همه تو اون فضا، فیلمبرداری شده. کوفتِ دههشصتی، دردِ دههشصتی.
واقعاً نه به دههشصتی سانتیمانتالی که مدیا ساخته. :))
سختیِ زندگی تورو نمیکشه،
ریشهی زندگیتو وسطِ خاکت،
محکم میکنه؛ طاقت بیار، سبز میشی🌱
داداشم یه شماره جدید خریده بود مامانم هنوز درست حفظ نکرده بود، زنگ زد بدون اینکه بذاره طرف حرف بزنه شروع کرد معلوم هست کجایی؟؟داشت همینطور تند تند غر میزد تا اینکه بالاخره طرف تونست وسط حرفش بپره گفت خانوم اشتباه گرفتی، مامانمم کم نیورد گفت منم جای مادرتم برو خونه نگرانته:)))))))))
دخترداییم پیام داده یلدا شام خونه مایید، گفتم من به یلدا و این مراسمات اعتقادی ندارم ولی ممنون که گفتی، گفت مراسم خوردنه دیگه به خوردن هم که اعتقاد داری، مهمونی خونه بابابزرگ دو تا رون و یه سینه خوردی، حواسم بهت بود😐
بیا اینجا هم تو فقط شام بخور، تازه فهمیدم لقمه های منم میشماره🤦🏻♂️
نمیدونم درک میکنین چی میگم یا نه؟
ولی اینجوریم که یهو به خودم میام میبینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار کامل پذیرفتم و کنار اومدم باهاش، غصه میخورم…