چیه این حس مادرانه …
امشب خیلی ناراحت و عصبانی بودم ،بقدری که دلم میخواست فقط گریه کنم!
یهو خنده ها و خوشحالی پسرم و دیدم همه غمام یادم رفت…
یکی گفت چرا انقدر فیلمو سریال میبینی؟ منم گفتم ما که نشد زندگی کنیم، حداقل بفهمیم زندگی کردن چجوریه.
امروز تو مهد برق رفته بود
یکی از بچه ها اومد تو اتاق منو دید دوید بیرون گفت وای هیولا
بعد رفت سمت در گفت وای درم بسته شده
تا ابد اینجا با هیولا گیر افتادیم :)
میگفت:
«وقتی خوشحالی، میری با کسی که دوسش داری حرف میزنی،
اما وقتی ناراحتی، میری با کسی که دوستت داره حرف بزنی.
بیچاره اونی که دوستت داره...!»
قوی شدیم؛ مستقل شدیم. احساساتمون رو هرجایی خرج نکردیم، صبر کردیم، سر شدیم. سخت بود؛ ولی الان جای درستی وایسادیم!
درسی که امروز یاد گرفتم این بود که
وقتی هندزفری تو گوشتون هست زیرلب تو مترو و اتوبوس به ملت فحش ندید، صداتون از چیزی که فکر میکنید بلندتره…
قبلِ ازدواج، از خودتون این سوال رو بپرسید: ایا من با این شخص میتونم راجع به فیلمایی که دیدم، کتابایی که خوندم، موزیکایی که گوش دادم حرف بزنم؟
20 سال دیگه نه ظاهر مهمه، نه استوریها و برنامهها. اون موقع فقط آرامش، پیشرفت، و داشتن یه همراه امن و مطمئن اهمیت داره. کسی که کنارش لبخند بزنی و با خیال راحت زندگی کنی. الان برای ساختن اون آینده به خودت بیشتر فکر کن.
یه دوستی دارم فارغالتحصیل شده هفته پیش
از هفته پیش تا به امروز هر کی تو استوری بهش تبریک گفته رو اد استوری کرده
کوتاه بیا زن عنصر جدید کشف نکردی که