تو قرنی سوار یه تاکسی شدم، راننده خیلی از موتوریها شاکی بود، میگفت آقا من «توهم موتوری» دارم، شب در یخچال خونهام را باز میکنم، منتظرم از توش موتوری دربیاد
هول هولکی بیدار شدمو از خونه زدم بیرون که برق نره نتونم در پارکینگو باز کنم.
اومدم بیرون فهمیدم به خاطر برودت هوا تعطیلمون کردن الان میخوام برگردم خونه برقا رفته و نمیتونم در پارکینگ رو باز کنم 😂😂😂
داشتم آروم و کوچولو کوچولو گریه میکردم، دوستم بغلم کرد و گفت گل پیش تو زمخته. نمیدونم شاید موضوع همینه.
امروز یه جوری سرد بودو دستام یخ کرد که ناخودآگاه یاد دوران دبستان رفتن و آتروپاتی که خونواده برام خریدن افتادم
اون زمانا هنوز چت جی پی تی و هوش مصنوعی نیومده بود ما با این گرمکن های آتروپات فک مون میفتاد از قدرت خدا