شروع میکنی به درس خوندن یهو به خودت میای می بینی داری امضا تمرین میکنی.
گاهی میخوام برم ازش بپرسم یعنی تو دلت تنگ نشد؟ بعد اونهمه داستان، هیچ صدایی، هیچ تصویری، هیچ بویی، حتی هیچ آدمی تو رو یاد من ننداخت؟ عجیبه.
یکی دیگه از نشونههای بلوغ عدم علاقه به پنیرِ زیاد توی پیتزا و ساندویچه.
یکی دیگه از نشونههای بلوغ عدم علاقه به پنیرِ زیاد توی پیتزا و ساندویچه.
باشگاه ماتریکس عجیبی داره
تو ساعت های مختلفی میری باشگاه ولی بازم همون آدم های تکراری رو میبینی
مادرم در سن بالا و بعد فوت بابا رانندگی رو شروع کرد با شوق و اصرار اونم در این خیابونای نامهربان با راننده کمتجربه! امروز برای اولین بار کنارش نشستم و پر از غم و شادی شدم، شادی از دیدن حس رهایی و قدرتی که درش میدیدم و غم همه سالهایی که اینا رو ازش سلب کرده بودن.
یهو یادم افتاد چند وقت پیش بابای من رفته بود کیف لوازم آرایش منو خالی کرده بود و توش پیچ و مهره ریخته بود. گفت لوازم یدکی تو رو خالی کردم لوازم یدکیای خودمو ریختم:))))
یه وقتایی باید با یه "باشه" بحثو تموم کنید و از آرامش روانتون لذت ببرید
انگار منو از همهی ادما جدا کردی بردی یه جای خیلی دور، و بعدش گفتی من نمیام، خودت بقیه راه رو برگرد...
کتاب بخون،
آب بیشتر بنوش،
حرفت رو بزن،
گاهی بنویس،
صادق باش،
به اطرافت کمتر اهمیت بده،
ورزش کن،
از اخبار دور بمون،
ورودی ذهنت رو کنترل کن
حالت خوب میشه.