دقت کردین؛
انگار زمان دیگه برکت نداره نمیفهمی کی ظهر میشه کی شب میشه، کی آخر هفته، کی وارد ماه بعد میشی
اصلا کی سال تموم میشه...
چه بی برکت شده؛ «عمر»
هر وقت خیلی غمگین و خالی میشم به خودم میگم همه چی رو میشه تغییر داد الا مرگ، الا آدمی که از توی عکسها رفته، آدمی که صداش از توی خونه رفته، از صدای خندههاش یه خاطره محوی مونده.
بابام زحمت کشیده از طرف من یه جایی پول واریز کرده
فقط اون ایموجی تهش:))))
🤍●@Atomospher
فکتی که شاید مورد قبول واقع نشه:
بنظرم غمگین ترین فرد توو خانواده دختر بزرگ خانواده است.
امروز یکی از دانشجوها فک کرد رزیدنتم و همینطوری شروع کرده بود صمیمی باهام حرف زدن.
بعد که فهمید استادم قیافهش خیلی گناهی شده بود =))))
خدابیامرز مادربزرگم عکس تمام نوههاش رو تو کیفش داشت جز من.
یکبار پرسیدم: ننهجون چرا عکس من رو نداری تو کیفت؟
گفت: چون حداقل در کیف رو باز میکنم اونجا نیستی و میتونم چند لحظه آرامش داشته باشم.
بعضی از دعواها اصلاً مال اون لحظه نیستن!، مال سالهاییه که مدام گفتی ”عیبی نداره“، ولی داشته...
کسی فهمیده بالاخره باید با توتفرنگی چطور رفتار کنیم که فورا باسنش کج نشه؟
یه دو روز طاقت بیار خراب، چقدر نیازمند توجهی اخه
من امروز فهمیدم تو خوابگاه دختران هرشب حضور غیاب میکنن. تا ساعت ۹.۳۰ بیشتر نمیشه بیرون موند. اگر نباشی زنگ میزنن خانواده. دور خوابگاه حصارکشیه و قطعا شب نمیذارن خارج بشی.
زندانه یا خوابگاه دانشگاه؟