حقيقتا من هنوز تو دهنم نميچرخه بگم جنگ شد، يعني ميدونم شده ها اما نميتونم بگم. باورم نميشه.
جدی با استرس و اضطرابی که الآن داریم چطور باید روتینمون رو حفظ کنیم و درس و کار و اینارو جلو ببریم؟
هر صدای انفجاری که میاد بابام سریع میاد تو اتاق من میگه کجا بود؟ انگار من عامل موسادم. ولم کن بابا منم مثل خودتم دیگه.
من مشکلم اینه هنوز نپذیرفتم که جنگ شده و هی منتظرم بگن خب دیگه تموم شد، بوس بوس، خدافظ.
آدم به خودش میاد میبینه چقدر عزیز داره که برای جونشون نگرانه، چقدر دلیل برای زنده بودن داره، چقدر میترسه.