میخواهم بنویسم
بنویسم تا شاید عقده ی دل گشوده شود
میخواهم برای تاریخ بنویسم
تا بماند و بدانند
نمیدانم چگونه تاب میآوریم
تاب میآوریم در برابر این همه حسرت
کاش هنوز هم تمام حسرت هایمان این بود که عده ای نماز عید فطر را پشت سر آقا خوانده اند و ما تهران نبودیم
یا مثلاً حسرت میخوردیم از اینکه رواق امام برای ما جا نداشت تا وقتی سخنرانی عید آقا جان مان را مینوشیدیم بتوانیم هم زمان در هوایی که آقا تنفس میکنند هوا را به جان بکشیم
چقدر حسرت
چقدر داغ
اصلا میشود حساب کرد
میتوان اندازه ای گفت
آری یادم نبود اصالت مان را( ما مردم همیشه داغ دار دائما زخمی...)
چقدر شاعر کامل توصیف کرده
مجال نمیکنیم چند روزی پیراهن های سیاهمان را درآوریم
من فکر میکنم همه چیز از آن روز شروع شد از آن ۱۳ دی ماه ۹۸ همان ساعت ۱ و بیست ماندگار
ادامه دارد...
✍ زینب عطاران
این کتاب رو دارم تموم میکنم
به نظرم ارزش خوندن داشت👌
ماجرای یک پسر بچه ای که معلولیت ظاهری مادرزادی داره و حالا تصمیم گرفته به مدرسه بره و با چالش هایی مواجه میشه
این کتاب جایزه های زیادی هم گرفته
پ.ن : البته اینکه این کتاب و از داداشم بلند کردم هم مزه شو دو برابر میکنه😁
#معرفیکتاب
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در خدمت دوقلوهای انقلابی بودیم
هرکس داره هرکاری از دستش برمیاد برای این انقلاب انجام میده
خدا قوت به همه🙃
چـیتـوزبـاطَعـمِوانــــیل ☁️
در خدمت دوقلوهای انقلابی بودیم هرکس داره هرکاری از دستش برمیاد برای این انقلاب انجام میده خدا قوت
ولی فقط لحظه ی پایین آمدن شون🤦♀😅
هرکس میره بالای وانت یکی از تفریحات سالم ما اینه که بریم پایین آمدنشو ببینیم
واقعا در این لحظه دلم میخاد به جای یاد گرفتن قانون القای الکترومغناطیسی فاراده ، بشینم کنار خواهرم یاد بگیرم کدوم کلمه هارو باید با ث بنویسم کدوما رو با ص😂🤯
من فکر میکنم همه چیز از آن روز شروع شد از آن ۱۳ دی ماه ۹۸ همان ساعت ۱ و بیست ماندگار
همان روزی که تمام ملت صبحشان را با داغ سلام دادند
و انگار آن روز شروعی بود برای خبر های تلخ صبحگاهی
برای مبهوت بیدار شدن
ما بعد از آن ، صبح های عجیبی را پشت سر گذاشتیم صبح هایی که باز باید باور میکردیم نبود جان هایمان را و عادت میکردیم به زندگی کردن با جای خالی آن ها...
اما همیشه یک چیز فرق میکرد
مثلا آن شب تا صبحی که چندین بار زور خستگی بهمان غلبه کرد و کمی چشم هایمان گرم شد و باز با نگرانی و کابوس از خواب پریدیم
چشمه های اشک مان خشکیده بود از آن بی خبری
امان از بی خبری
امان از بی خبری
✍ زینب عطاران