باران صبح ، نمنم میبارد ؛ و تو را به یاد میآورد که نمنم باریدی و ویران کردی خانه کهنه را.
-شمس لنگرودی
میان آفتابهای همیشه ،
زیبایی تو
لنگریست ؛
نگاهت
شکست ستمگریست ؛
و چشمانت با من گفتند
که فردا ،
روز دیگریست.
-احمد شاملو
و ناگهان ، همهچیز بوی خداحافظی گرفت.
میدانی ؟ دیگر چشمانش آن اشتیاق همیشگی را نداشتند ؛
لبخندهایش طعم تلخی میدادند ،
و دستانش دیگر با دستانم آشنا نبودند.
او رفت ؛ اما من هرگز غبار عشقش را از روی طاقچه قلبم پاک نمیکنم.
-t