• افکارِ آنه •
دیشب بخدا خمار بودم 🥹🫠 بهت قول میدم ۱٠٠بار کلیپ و می بینی:))
لهجه قشنگی داره:))
• افکارِ آنه •
خادمی که مسئول صندلیِ چرخ داری بود، ایستاده بود و به مردمی که به سوی حرم آقایش، علی بن موسی میرفتند
این متنم و با یکی ، دوتا دیگه که به مامانم نشون دادم ، کلی خوشش اومد.
دیگه هیشکی جلو دارم نیست...!
• افکارِ آنه •
این متنم و با یکی ، دوتا دیگه که به مامانم نشون دادم ، کلی خوشش اومد. دیگه هیشکی جلو دارم نیست...!
البته هنوز خیلی جای کار داره ولی دیگه به خودم کمی امیدوار شدم..
• افکارِ آنه •
این متنم و با یکی ، دوتا دیگه که به مامانم نشون دادم ، کلی خوشش اومد. دیگه هیشکی جلو دارم نیست...!
نمیدونم چرا اون مثلی که میگفت هیچ کس نمیگه ماست من ترشه به ذهنم اومد😂
• افکارِ آنه •
نمیدونم چرا اون مثلی که میگفت هیچ کس نمیگه ماست من ترشه به ذهنم اومد😂
الانم نمیدونم چرا دارم خود زنی میکنم😂
با خدا میگویم آنچه بر سرم آورد عشق ٫ جان نصف و نیمه ای بود و دوبار از من گرفت...
دارد باران میبارد. دستم را روی شیشه ٕ اتوبوس میگذارم.
چشم های من هم ، مثل هوای آن بیرون ، بارانیست...
قطرات باران ، آرام به شیشه میخورند و پایین میریزند.
دارم به تو فکر می کنم؛ یا بهتر است بگویم به آن روزهایمان. روز هایی که تو هنوز مرا " قلب من " صدا میکردی..
نمیدانم چه شد. چه شد که اینطور دلبسته تو شدم.. چه شد که وقتی دیدمت ، آنطور مجذوبت شدم که خودم هم تعجب کردم! آخر میدانی ، من کسی بودم که میگفت:« لعنت به عشق و عاشقی و هر کس که عاشق است! گور بابای عشق! لعنت به اولین کسی که عاشق شد! که حالا هر کسی ، هر کاری که دلش خواست بکند و بزارد پای عشق و عاشقی!» با یادآوری این چیز ها ، خنده ام گرفت. خُب ، خنده هم دارد!
کسی که روزی اینطور از عشق میگفت ، حالا خودش عاشق شده!
عاشق که نه ، مجنون شده!
آخ... لیلیِ من! تو ، مجازات کدام گناهم بودی؟!
من چه گناهی کردم که... عاشقت شدم؟!
آه... حتما کار عشق است! او می خواست به من ثابت کند که آنطور نیست که من در موردش فکر میکردم! ولی ای کاش طور دیگری به من ثابت میکرد...
اما ، خوب کارش را انجام داد! به طوری که من را از تهران ، کشاند به مشهد!
لیلی ِ من مشهد باشد و من تهران؟ نه. هرگز!
لیلیِ من ، گُل یاس را خیلی دوست داشت. یادم باشد وقتی رسیدم به مزارش ، گُل یاس هم بگیرم...
« خون میچکد از دیده در این کنجِ صبوری ٫ این صبر که من میکنم ، افشردن جان است!»
+ آنه
۱۴۰۵/۱/۱۲
#چرندیات
• @Autonomie •
سیاست رو باید از مادر من یاد گرفت.
امروز عمم اینا اومدن خونه دختر عموم ، بعد مادرمم برای اینکه نیان خونه ما خودش به بابام اصرار میکرد که بریم پیش شون یه دید و بازدیدی هم بشه:)))))
در حالی که مامانم سایه اونا رو هم با تیر میزنه:)))))))))))