eitaa logo
•‌ افکارِ آنه •
25 دنبال‌کننده
235 عکس
26 ویدیو
2 فایل
سأصبر حتّی یعلم الصّبر أنّنی‌ صبرت علی شیء‌ أمرّمن الصّبر... •چرا هرچی بیشتر از واقعیت فرار میکنم بیشتر سراغم میاد؟ •هیچ گونه مسئولیتی را قبول نمی‌کنم! •لطفا اگه وقت تون تلف میشه ، اینجا نمونین.. دوستان تو مجازی حق‌الناس زیاده حلال کنید💔❤️‍🩹
مشاهده در ایتا
دانلود
اوه..!
هدایت شده از 焚
هرچی بیشتر میگذره بیشتر مریم امیرجلالی رو درک میکنم
نمون جایی که نمیخوانت. چون حتی اگر تو طلا هم باشی ، اونا دنبال نقره میگردن چون به طلا حساسیت دارن..
هیچ وقت به برادر تون رو ندین وگرنه یه روز میبینی شامپو بدنی که هنوز دلت نمیاد استفاده کنی و پُره ، تو یه روز نصفه می‌کنه..
گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آید؛ گفتم که ماه من شو ، گفتا: پسره‌ی پررو! دیگه چی؟ اصلا می دونی چیه ، من از اولشم نباید به تو انقدر رو میدادم! الانم میرم به داداشم میگم، خودش میدونه با تو چیکار کنه! داااادااااش! دااااادااااش!... آخ... هنوز جاش درد میکنه..! از من به شما نصیحت، زیاد دورو بر دخترای این دوره زمونه نرید وگرنه داداشش ، دوتا بادمجون رو صورت‌تون میکاره..! آآآآآآآخ... +آنه @Autonomie
•‌ افکارِ آنه •
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ایستاده بودم ، دیدم یه خانومی اومده جلو داره با من احوال پرسی می‌کنه! با تعجب مثل این گیجا داشتم با دهن باز نگاهش میکردم– الحمدلله رب عالمین ، ماسک رو صورتم بود – که دستش رو آورد جلو ، منم دستم رو آوردم جلو و باهم دست دادیم؛ من اون خانم رو نمی شناختم و بعد از اینکه با هم دست دادیم متوجه شدم اون هم منو نمی‌شناخت...
به مناسبت روز دختر ، از برادران سپاهی درخواست میکنم که ۱۰۱ مین موج عملیات وعده صادق۴ را با حضور اختصاصی سجیل(قلبم♡)، شاهد(عشقم^^) و خرمشهر(فداش بشمه منههههه) روانه تل آویو ، حیفا ، بلندی جولان و دیگر نقاط اسر/ائیل روانه کنند. با تشکر ♡
گفتم:«چشمای من خیلی زشت و ترسناکن! آخه کیه که رنگ چشماش قرمز باشه؟!» اون فقط خیره شده بود به من. فین فینی کردم:«چشمای من.. مثل آتیشه...مثل جهنم!!!» باز هم خیره به من نگاه میکرد.گریه ام تبدیل به هق هق شد؛ با دو دستم صورتم رو پوشاندم تا اشک های من رو نبینه؛ اون که اهمیت نمی‌داد ، پس اینکه اشک های من رو ببینه هم هیچ فایده ای نداشت.. بعد از چند دقیقه ،گفت:«کی اینا رو بهت گفته؟!» با عصبانیتی که علتش اون نبود ، گفتم:« دونستنش چه فایده‌ای برای تو داره؟!.... مگه دروغ گفته؟!» گفت:«مگه من گفتم دروغ گفته؟ مگه گفتم حرفش اشتباه بوده؟ راستش رو بخوای ، فقط میخواستم بدونم کی انقدر خوب چشمای تو رو توصیف کرده! هرکس که بوده ، کاملا درست گفته؛ چشمای تو مثل جهنمه..!» شکه بهش نگاه کردم. اون سرش رو انداخت پایین و زیر لب چیز هایی رو زمزمه کرد... سرش رو بالا آورد ، دستش رو گذاشت پشت سرم و سرم رو آورد جلو وَ پیشونیم رو به پیشونی خودش چسبوند؛ گفت:«درسته. درسته ، چشمای تو مثل جهنمه ، ولی.... –چشم هاش رو چند لحظه بست و بعد باز کرد– چشم های تو به من نشون داد که... سوختن تو جهنم همون قدر که دردناکه ، می‌تونه زیبا هم باشه ، که جهنم به همون اندازه ای که ترسناکه ، می‌تونه خواستنی هم باشه ، چشم های تو باعث شدن که به جای بهشت ، بخوام به جهنم برم..! هرکس که گفته چشم های تو مثل جهنمه ، درست گفته چون جهنم مکان عذابه؛.... و چشم های تو... ملکه عذاب من...» گاهی سوختن ، همان قدر که دردناک است می‌تواند لذت بخش هم باشد؛ ولی این به آتشی که شمارا می‌سوزاند بستگی دارد... + آنه ۱۴‌۰۵/۱‌/۲۹ @Autonomie