اون روز امتحان داشتم بیدار شدم دیدم حلوای عزیز تر از حانم اینجوری شده بعدم اومدم درس بخونم برا امتحان دیدم ناجور سرماخوردم بعدم کلا نرفتم اونروز مدرسه و امتحان ندادم و صبح نمیدونم ساعت ده یا نه اینا در حالی که ابجی داداشم مدرسه بودن من تو بغل مامانم اروم خواب بودم که با صداهای انفجار متوجه شدیم جنگه