این طرفها... دور تر از پلکهای خستهی پشتِ لانچرها...
یکهو میبینی زنگ را میزنند و چند پلاستیک نان و دیگر مخلفات میآورند که لقمه بگیریم...
قند توی دلمان آب میشود...
حتی یک همچین کار کوچکی هم حالمان را خوب میکند.
یکی سفره میاندازد.
یکی نانها را برش میدهد و خمیر اضافهشان را برمیدارد و برای چندمین بار میگوید کولر را خاموش کنیم، نانها خشک میشوند.
یکی دارد خیارشورها را آب میکشد و معتقد است بهداشتیتر است و سرکهنمک اضافهشان هم شسته میشود.
یکی توی گوشی، دنبال مداحی حماسی مناسبی میگردد و تا پیدا نشود نمیگذارد کسی دست به چیزی بزند.
یکی دو نفری با وسواس دارند اندازه میزنند و گوجهها را خرد میکنند.
یکی هم بعنوان مسئول کِیفی دور و برمان پرسه میزند و نظارت میکند دستها شسته و چاقو ها تیز باشند و هر از گاهی میگوید فلان چیز کم و زیاد باشد که از خجالتش در میآییم.
اینجا شوخیها و خندههامان، صلواتها و دعاهامان، عشق میشود و مینشیند کنار ساندویچهای کوچیک و سادهمان و میرود پشتِ دیوارها... توی خیابانها...
این طرفها، دور تر از پلکهای خستهی پشتِ لانچرها، افتاب میتابد...
چون خدای حسینمحمدیها زنده است...
|آوانا| ✍🏻
#نوشته #جنگ
شاه اگه بود الان کل جنوب رو بخشیده بود دیگه غصه موشک خوردنش رو نداشتیم.. والا... بازم بگید پهلویا اِلَن بِلَن 🚶🏻♀
سهمِ آن شبِ من فقط شد یک سوزننخ کردن...
داشت با چرخ کلنجار میرفت.
گفتم تا درست بشود چند زاویه را امتحان کنم ببینم کدامش بهتر میشود. دوربین را که تنظیم میکردم، صدایم کرد بروم پیشش؛ مشخص بود کلافه شده و چرخ خیاطیاش بدقلقی میکند.
گفتم نکند میخواهد تشری بزند که ازش عکس نگیرم! یا بگوید بروم جایی دیگر بایستم و اینقدر دور و برش نپلکم! یا بگوید چهرهام پیدا نباشد و راضی نیستم و اینها! یا اصلا از عکسهایم خوشش نیامده و ترجیح میدهد کسِ دیگری ازش عکس بگیرد! تا برسم کنارِ میزش توی سرم نشسته بودند به حدس و گمان بافتن.
- سوزنو نخ میکنی؟ تار میبینمش عینک نیاوردم...
با خنده هوفی کردم و کیف و دوربین را گذاشتم کنار دستش. نخ، بازی در میاورد و سُر میخورد اینور آنور. یکی از بچهها هم ایستاده بود کنار گوشم میگفت حتی نمیتوانم یک سوزن را نخ کنم و بایستی میگفتم بلد نیستم که با آرنجم پَسَش میزدم و دوباره سرِ نخ را میچیدم و چشمهایم را تنگ میکردم شاید اینبار رد شود.
اینجا هر که هر چه از دستش بر بیاید انجام میدهد و میزند به حسابِ آن ور. سهمِ آن شبِ من فقط سوزن نخ کردن شد.
پارچه میسُرید توی دست خیاط و موج برمیداشت و جمع میشد جلوی چرخ خیاطیاش. دوربین شات انداخت و رنگهای سفید و سبز و قرمز ریختند توی صفحهی کوچکِ مانیتورش.
|آوانا| 📷✍🏻
#نوشته #جنگ
هدایت شده از • محیصا|Mahisa •
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
We will make you regret it ...❗️
این، روایت کوتاهیست از سفری که با ایمان، احترام و احساس مسئولیت طی کردیم؛ امدیم؛ تا در دل تاریخ مهر حضورمان را ثبت کنیم، اکنون بدانید خروش این امت را جز به انتقام خاموشی نیست…
📍 مراسم بزرگ تشییع قائد امت، امام سیدعلی حسینیخامنهای
#باید_برخاست
#بیعت
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
کاری از تیم رسانه دختران محیصا🍃
➺ ¦@mahisa69
➺ ¦@aleyasin_Masjed
بغض نشسته بود روی سینه ام و انگشت های سرد و کشیده اش را پیچیده بود دور گردنم.
دوباره آب دهانم را قورت میدادم و دکمه شاتر را تا نصفه میفشردم تا فوکوس شود روی پیر زنی که تنهایی آمده بود،
نشسته بود روی جدول،
قاب عکس فلزی از امام خمینی و خامنهای شهید روی سرش گذاشته بود
و انگار بِکَ یا الله میگفت...
|آوانا| ✍🏻
#نوشته #جنگ
وقتی آرزوت وایمیسه کنارت که بهت یاد بده چجوری اسلحه رو بگیری :)
|آوانا| 📷
#جان_فدا
دختران جشن فرشتههای آنروز شدهاند دختران جانفدای امروز آقاجان
انگار آن روز که صدای موشکها توی کوچههای خفتهی تهران و میناب پیچید، همه به یکباره از خواب پریده باشیم و یکهو بزرگ شده باشیم
چادر های سفید و گلگلی را با چادر مشکی عوض کرده باشیم
بغض انتظار آن روز را با اشک حسرت امروز شُسته باشیم
حتی آن سربند و ماسک صورتی هم حالا شده باشند چفیه ایرانی
یک بار سنگینی اسلحه را بهانه کردم، آخر رویم نشد بگویم غَمت است که روی دوشم سنگینی میکند
|آوانا| 📷✍🏻
#نوشته #جنگ #جان_فدا
این شبها که میروم تجمع، کتابم را هم میبرم...
انگار تاریخ، جنگ و کتابم کِش آمده بودند... و تمام نمیشدند !
اتفاقی به این بخش کتاب رسیدم که تیتر زده بود: بگذار جنگ تا هر وقت میخواهد طول بکشد...
جنگی که میتوانست جای دیگری از منطقه تمام شود، نشد و حالا به کشورِ عزیزمان رسیده...
حالا به خودمان و خانههامان رسیده...
جنگی که در مسیرش سنوارها و نصراللهها از ما گرفته تا کم کم رسيده به پشت مرزهای خودمان...
این جنگ باید به پایان برسد، با نابودی صهیون !
امیدوارم خدا یاریمان کند که صبر داشته باشیم ♡
بگذارید جنگ تا هر وقت میخواهد طول بکشد
۱۶ فروردین ۱۴۰۵
|آوانا| ✍🏻
#نوشته #جنگ