بغض نشسته بود روی سینه ام و انگشت های سرد و کشیده اش را پیچیده بود دور گردنم.
دوباره آب دهانم را قورت میدادم و دکمه شاتر را تا نصفه میفشردم تا فوکوس شود روی پیر زنی که تنهایی آمده بود،
نشسته بود روی جدول،
قاب عکس فلزی از امام خمینی و خامنهای شهید روی سرش گذاشته بود
و انگار بِکَ یا الله میگفت...
|آوانا| ✍🏻
#نوشته #جنگ