آوان'
شهریار واسه حضرت علی(ع) احترام خاصی قائل بوده و خیلی دوسش داشته .
از همین رو میاد یه شعری در مدح حضرت مینویسه .
آیتالله نجفی میگه تا اونروز نمیدونسته شهریار کیه وقتی از خواب بیدار میشه
از بقیه پرس و جو میکنه و وقتی میفهمه
شهریار واقعا وجود خارجی داره
میگه برن و بدون حرفی بیارنش قم
پیش آیتاللهنجفی😂
آیتالله وقتی شهریارو میارن پیشش
بهش میگه که شعری به اسم علیای
همایرحمت داره و همونجا شهریار
خودش میمونه و به قول امروزیا
برگاش میریزه .