آوان'
دل نمیدونه چه کنه با این غم=)
میدونید که این صوت برام مثلِ جونم عزیزِ دیگه؟
ماجرایِ این صوتِ [جانِ مریم] اینکه که
مامان مریم صبح بیدار میشه .
میره دخترش( نازنین )رو بیدار کنه که
برن گندُم دِرو کنن ..
ولی هر چقدر صدا میکنه نازنین
بیدار نمیشه و چشماشو باز نمیکنه =)))
تنها عزیزی که از اینکه ارتباطم باهاش
قطع شد ناراحتم زهرا بود .
این دختر نمونهیِ بارزِ [جنتلمن بودن] بود(((((((=
وقتهایی که ناراحت بودم برام لالایی میخوند ، برای تولدم هم یه لالایی ناز
خونه بود .
با عکسمم یه پوسترِ ناز درست کرده بود(((((=
یه بار که یه چیزی براش خونده بودم
ویسمو انداخته بود رو تیکه هایِ فیلمِ
خاتون و من اونروز چنان ذوقی کرده
بودم که یادم نمیره ((((((((((((=
یه روزم نقاشی دیجیتالی هم از عکسم
کشیده بود بزارید ببینم اسکرین چتامونو
پیدا میکنم بفرستم.
و بچهها جون وقتایی که بارون میومد
زنگ میزدُ میگفت که [ چون بارون داشت
میومد یاد تو افتادم ] و من اینطوری
بودم که خب((((((((((((((((((((((((:
دیگه ته گالری نمیرم.
فکر نمیکردم یه روزی چیزایی که تهِ گالریم
هست تا این حد غمگینم کنه.
اینارو ول کن
پاشو بیا زیر کولر دراز بکشیم .
از [شربتِ آبلیمو ، لواشکِ گوجهسبز]
بخوریم و در حینی که داره قطعهیِ
[پرتقآلِ من] پخش میشه از پنجره
به پرندههایی که تو آسمون پر میزنن
نگاه کنیم بعدم به غمامون دست تکون بدیم .