«[دخترِ ایرونی] یک قرمزِ اصیل است. همان قرمزی که از [زخمِ انگشتانِ] دخترکانِ قالیباف بر تنِ فرشهایِ لاکیِ خانهی مادربزرگ نشسته.
شاید هم قرمزی که دست به کمرِ استکانِ کمر باریک، گرمی و بخارِ چای را به
رقص وامیدارد تا خستگی را از تنِ خانه بِتکاند.
شاید هم آبیرنگ باشد؛ آبیِ فیروزهایِ کاشیهایِ مسجدِ شیخلطفالله،
یا همان آبیِ عمیقی که در عمقِ
چشمهایش رازِ کویر را پنهان کرده است.
او هر رنگی باشد، تالیِ ماه است.
در نبودِ خورشید، نوری که از قلبِ تاریخ در
وجودش رسوب کرده را بیپروا میتاباند.
در این دیار، خورشیدی که از پشتِ
کوههایِ البرز سر بیرون میآورد،
اول از همه بوسه به پیشانیِ دخترکانِ
اصیلِ ایرونی میزند.
غنچهی دمشقی،
سرخیِ خود را به گونههایشان تحفه
میدارد.
دخترانی که در بند بندِ وجودشان، بویِ نانِ تازه، عطرِ شمعدانیهایِ لبِ حوض و نجابتِ غزلهایِ حافظ جاریست.
و تماشاییاند مثلِ طلوعِ آفتاب در صبحِ
جمعه، آمیخته با جیکجیکِ گنجشکها.»