توی اون زمان شاعرا دور هم جمع میشدن
و شعرهایِ خودشونُ میخوندن .
رابعه و پدرش هم توی این مجالس
شرکت میکردن که این باعث شده بود
رابعه توی شعر خیلی پیشرفت کنه .
تا اینکه یه روزی کعب افتاد تو بستر
بیماری و دکترها جوابش کردن .
کعب که دیگه آخرای زندگیش بود
باید برای خودش یه جانشین انتخاب
میکرد .
پس گفت پسرش [حارث] رو بیارن پیشش
میخواد چیزهایی که برایِ فرمانروایی لازمه
رو بهش بگه و اون رو به عنوان جانشین
انتخاب کنه .
کعب اول از هر چیزی از حارث خواست
که در نبودش رابعه رو بذاره رو سرش
حلوا حلوا کنه .
همونطور که کعب دوسش داشت ،
دوسش داشته باشه .
یه چند روزی گذشت و عزرائیل ، کعب و
کشوند بالا .
و الان کی شده پادشاه ؟ آفرین حارث .
حارث تصیمیم گرفت به میمنتِ اینکه
پادشاه شده یه جشنِ بزرگی بگیره .
برای همین چند روز توی شهرهایِ
مختلف گَشت تا جایی رو پیدا کنه که
در شأن ِجشنِ فرمانروا باشه .
تا اینکه یه جایی رو پیدا کرد نزدیکای ِبلخ
که سرتاسر سرسبز بود و گلهایِ متنوع
و خوشبویی اونجا رشد کرده بودن .
بینِ باغ یه آبشارِ بزرگی بود .
حارث که از این باغ خیلی خوشش اومده
بود دستور داد که همهیِ خدمههاش به
اونجا بیان و اونجارو برایِ جشن آماده
کنن .
دستور داد کل باغُ چراغونی کردن .
چند تا خواننده و نوازنده آوردن .
کلی میز چیدن .
برای حارث هم یه تخت ِخیلی بزرگ
ساختن .
جشن شروع شد و کم کم همه مهمونا
اومدن و نشستن .
حارث اومد داخل و نشست روی تخت ِ
پادشاهیش .