دستور داد کل باغُ چراغونی کردن .
چند تا خواننده و نوازنده آوردن .
کلی میز چیدن .
برای حارث هم یه تخت ِخیلی بزرگ
ساختن .
جشن شروع شد و کم کم همه مهمونا
اومدن و نشستن .
حارث اومد داخل و نشست روی تخت ِ
پادشاهیش .
در این بین هم غلامهایِ حارث داشتن
کار میکردن و خواستههایِ مهمونهارو
انجام میدادن .
بینِ غلامهایِ حارث یه غلامی بود به اسم
[بَکتاش] که به شدت قد بلند و دخترپسند بود.
علاوه بر زیبایی ، هوش ِزیادی هم داشت.
برای همین حارث اونو مسئول ِاموالِ
پادشاهی کرده بود و کلیدِ جایی که
مال و اموالِ شاه اونجا نگهداری میشد
رو داده بود بهش.
بکتاش یه چیزی بود مثل یوزارسیف
و وقتی توی جشن اینور اونور میرفت
همه زنا نگاهشون میچرخید سمتش.
وسطای جشن که بود رابعه وارد ِ
مجلس شد بعد از خوش آمد گویی و
این حرفا رفت سمت برادرش .
که دید یه پسر درازقامت ِخوشگل موشگل
داره کنار داداششِ .
کی بود اون خوشگلپسر؟ آفرین [ بَکتاش ].